علی وداعی در اعتماد نوشت: ایران و آمریکا بالاخره به نقطه قبل از جنگ 12 روزه در قلب عمان بازگشتند. اگرچه تهران و واشنگتن «اشاره میکنند» که «مذاکرات خوب است»، اما در عمل هنوز تردیدهایی درباره شکست یا موفقیت احتمالی تکرار روند مسقط در ابری از «چه میشد» وجود دارد.
سیگنال رسمی تهران از شروع خوب مذاکرات می گوید، اما در عین حال فضای بی اعتمادی و آمادگی برای درگیری نظامی در حال گسترش است. در آن سوی میز، آمریکایی ها همچنان در تلاش هستند تا با اعزام ناوگان آبراهام لینکلن و یک لشکر نظامی، ماشه روی مجله پودر را دستکاری کنند. اگرچه هر دو طرف اعلام کرده اند که آماده اند دوباره دیپلماسی را امتحان کنند، اما مواضع ایالات متحده و ایران کاملاً متفاوت است. در کوتاه مدت، یک نتیجه موفقیتآمیز در مسقط میتواند تهدید حمله مستقیم آمریکا به ایران را از بین ببرد، اما بعید است که مسائل بزرگتری را که آنها در مورد آن اختلاف نظر دارند، حل کند.
واقعیت این است که «دیپلماسی در منطقه خاکستری» فرآیندی پیچیده در آستانه «تماس سخت» است. نشست ویتکاف-عراقچی یک مذاکره برای صلح نیست، بلکه به منزله «آتش بس فنی» در مورد باروت است.
موفقیت ناملموس مسقط؛ اگرچه امکان «جنگ»، چه محدود و چه گسترده، همچنان به عنوان یک «بحران بحران» احتمالی تلقی می شود، اما باید از دریچه واقع گرایی به آن نگریست. دنی سیترینوویچ، یکی از اعضای ارشد شورای آتلانتیک، معتقد است که بزرگترین دستاورد مسقط ادامه مذاکرات است. در این زمینه، جلوگیری از فروپاشی میز مذاکره در فضایی که جنگ “قریب الوقوع” به نظر می رسد باید به عنوان یک پیروزی برای میانجی ها و به ویژه مسقط تلقی شود.
در این میان، اگرچه حضور فرمانده سنتکام به عنوان اهرم فشار خشن در راستای «بازی ماشه» و «دیپلماسی توپخانه» تعبیر می شود، اما ویتکاف از سوی دیگر به دنبال «کنترل تنش» است. در عین حال، «موسسه خاورمیانه» (MEI) با عنوان «عمان؛ آخرین سنگر بقا» معتقد است انتقال مذاکرات به مسقط در مرحله اولیه برای تهران موفقیت آمیز بود، اما در نهایت پذیرش درخواست تهران «ژست انعطاف پذیر» رئیس جمهور آمریکا بود.
نکته کلیدی در اینجا این است که «شکاف ادراکی» بین واشنگتن و تهران عمیق است. در حالی که تهران بازگشت ترامپ به میز مذاکره را نشانه شکست فشار نظامی (لینکلن جدید) می داند، واشنگتن آن را نتیجه «اثربخشی تهدید» می داند. چالش اصلی در اینجا هزینه جنگ برای همه طرف هاست. از منظری دیگر، «منافع ملی» و «اداره دولتی مسئول» به تضاد اساسی ایران و آمریکا اشاره میکنند.
در این دیدگاه «رئالیسم تجاری» در برابر «ستون های امنیتی» قرار می گیرد. این اندیشکدهها اعلام میکنند که برای ایران «موشکها» ابزار چانهزنی نیستند، بلکه ستونهای امنیت هستند و ترامپ باید درک کند که با «فرمول تجاری» نمیتواند ستونهای دفاعی یک کشور را بخرد. از سوی دیگر، موسسه واشنگتن (WINEP) فاش می کند که «اسرائیل از توافق هسته ای می ترسد».
نگرانی تل آویو این است که ترامپ به “حداقل توافق هسته ای” بسنده کند و مسائل موشکی و منطقه ای (هجوم مقاومت) را نادیده بگیرد. الگوی رفتاری رسانه های اسرائیلی به وضوح رویکرد پر استرس و هیستریک «بنیامین نتانیاهو» را آشکار می کند. البته نمی توان کتمان کرد که تل آویو و واشنگتن در جنگ 12 روزه علیه ایران کار مشترک داشتند.
دیپلماسی در منطقه خاکستری – نشست مسقط فاش کرد که «منطقه خاکستری» به یک «آتش بس نانوشته» تبدیل شده است. در تعاریف استراتژیک، منطقه خاکستری به عدم قطعیت جنگ و صلح در منطقه ای اطلاق می شود که «درگیری» وجود دارد اما به «جنگ تمام عیار» منجر نمی شود. به موازات سناریوی «جنگ محدود»، این احتمال جدی وجود دارد که در نهایت هیچ سندی امضا نشود، اما در عمل ایران غنیسازی یا تحرکات منطقهای را در سطح کنونی «مجموع» خواهد کرد، در حالی که ترامپ به کشتیهای خود دستور عقبنشینی موقت میدهد و چشم خود را بر بخشی از فروش نفت میبندد.
این همان «نظم در سایه بی نظمی» است که در چارچوب «تنش انجمادی» انجام می شود. نکته غیرقابل انکار این است که ترامپ به شدت به یک “پیروزی سریع و قوی” نیاز دارد تا ثابت کند که “هنر توافق” برتر از “دیپلماسی تهاجمی” دموکرات ها است. ترامپ نمی خواهد وارد یک جنگ طولانی و شاید طاقت فرسا شود. او به دنبال «عکس یادگاری» یا «بیانیه مشترک» است که بتواند آن را به عنوان «محافظه ایران» بفروشد.
این موضوع به طور ملموس در کل روند مذاکرات با ایران و حتی روسیه دیده می شود. انتخاب ویتکاف (تاجر املاک) به جای یک دیپلمات حرفه ای نشان دهنده این تمایل به “سرعت” است. تاجر می خواهند قرارداد ببندند نه اینکه متون حقوقی 500 صفحه ای را بررسی کنند! منطقه خاکستری در مثلث فکری ترامپ، اثر دیوانه، واقع گرایی تهاجمی و آنتروپی رفتاری مقصد نیست. این یک “اتاق انتظار” است. ترامپ نمی خواهد مانند بایدن یا حتی اوباما در این منطقه بماند. او می خواهد هر چه زودتر از این موضوع عبور کند و به یک “معامله بزرگ” برسد. ترامپ به دنبال «توافق فوری» است، اما ایران به دنبال «امنیت پایدار» است و این تضاد برنامهها بحران اصلی منطقه خاکستری است.
مسابقه در تانک باروت – دیپلماسی غیرمستقیم تهران و واشنگتن قبل از گرفتار شدن در پیچیدگی های ذاتی پرونده های قدیمی در محاصره دشمنی تل آویو و افراطیون “کاپیتول هیل” قرار گرفت. واقعیت خالی میدان نشان میدهد که هرجا بوی تفاهم میآید، ائتلاف «مبارزان و لابیگران» موتور تخریب را فعال میکند تا راه دیپلماسی را مسدود کند. آنها دیپلماسی را نه به عنوان یک راه حل، بلکه به عنوان یک “تهدید استراتژیک” برای استراتژی درگیری همه جانبه می بینند.
این در حالی است که در آستانه انتخابات میان دوره ای و تنش های داخلی در آمریکا، دموکرات ها می خواهند در پرونده ایران پوست خربزه زیر پای ترامپ بگذارند. از سوی دیگر، مارکو روبیو، یکی از بازوهای فشار کاخ سفید، نقش زمینه ساز بحران را ایفا می کند. او با کنار گذاشتن چارچوب های سنتی هسته ای و الحاق «قدرت موشکی» و «نفوذ منطقه ای ایران» به میز مذاکره، در واقع به دنبال «فلج حسابی» در روند مذاکرات است.
در عین حال، “لابی صهیونیستی” با سوء استفاده از فضای شکننده کنونی، “لفاظی های جعلی امنیتی” را برای سوق دادن دولت ترامپ به سناریوی “برخورد بزرگ” به کار می گیرد. تل آویو می ترسد که «بوی دلارهای ویتکاف» بر «بوی باروت لینکلن» چیره شود. از این رو با برجسته کردن تهدیدات فوری سعی در ایجاد مشروعیت کاذب برای آغاز جنگی جدید در غرب آسیا دارد.
حقیقت تلخ این است: در حالی که دیپلمات ها به دنبال «آتش بس نانوشته» در منطقه خاکستری هستند، جریان های نفوذ در واشنگتن و تل آویو با تمام قوا تلاش می کنند «بوی باروت» را به «واقعیت انفجار» تبدیل کنند. آنها به خوبی می دانند که اگر دیپلماسی به «چارچوب حمایتی» برسد، «تجارت آشوب» فرو می ریزد.
هدف قرار دادن هرج و مرج فکری در تهران توسط واشنگتن – به عمق درگیری ایران و آمریکا؛ واشنگتن و بهویژه ترامپ در تلاشند تا یک «بن بست حساب شده» و «آشوب فکری» در تهران ایجاد کنند. رئیس جمهور آمریکا یک روز از «نابودی مراکز هسته ای ایران» صحبت می کند و روز دیگر ویتکاف را با کوشنر با علامت موافقت به مسقط می فرستد.
بر اساس الگوریتم رفتاری ترامپ، تهران نمی تواند بین «جنگ اجتماعی» و «معامله بزرگ» تمایز قائل شود و مجبور است منابع خود را برای هر دو سناریو مستهلک کند. این آمادگی همه جانبه قدرت ذهنی و تدارکات حریف را از بین می برد. دوقطبی شدن در تهران یک هدف فوری برای واشنگتن است. در عین حال، آمریکا در تلاش است تا با “اشتباهات اجتماعی” بازی کند.
در تئوری بازی، کسی که بتواند «عدم قطعیت» و «انعطاف پذیری» را مدیریت کند برنده است. ترامپ در تلاش است تهران را به جایی برساند که «هزینه صبر» بیشتر از «هزینه توافق» به نظر برسد. ترامپ با استفاده از «فشار سخت» به نظم کنونی پایان خواهد داد تا تهران احساس کند «زمان مخالف است». هدف نهایی واشنگتن از وارد کردن ضربات متضاد نه صلح است و نه لزوما جنگ. بلکه یک «طوفان ذهنی» در تهران ایجاد میکند و در نتیجه باعث میشود دستگاه محاسباتی حریف تحت یک ضربه استراتژیک تحت فشار همزمان تحریک و مذاکره قرار گیرد.
بازی جنگ و صلح – تهران از یک سو «شاخه زیتون» را نشان می دهد، اما درباره خطر «جنگ منطقه ای» نیز هشدار می دهد. جنگ با ایران می تواند برای ترامپ که به دنبال یک «پیروزی ارزان» است، به یک «فاجعه سریع» تبدیل شود. حرکت تهران به سوی «دکترین عدم قطعیت» پاسخی منطقی به بی سازمانی واشنگتن است. تهران به دنبال رویارویی متوازن با «بیاطمینانی فعال» در چارچوب «موازنه ترور» است.
اجازه ملاقات ترامپ در مسقط را می توان نوعی انعطاف در میانه جنگ دانست. «اشتباه محاسباتی» در روند نوسان بین جنگ و صلح در منطقه خاکستری خطر بزرگی است که جنگافروزان میتوانند از آن بهرهبرداری کنند. یک خطای محاسباتی زمانی رخ می دهد که یک طرف (به عنوان مثال، واشنگتن) به اشتباه “آستانه تحمل” یا “طرف دیگر (تهران) چگونه پاسخ دهد.”
الگوی رفتاری ترامپ در قبال لینکلن می تواند این ذهنیت را ایجاد کند که دیپلماسی منطقه خاکستری پوششی برای رویارویی دشوار است. صادقانه بگویم، اسرائیل از ایران و ایالات متحده میخواهد که در بازی ماشهای در یک مسابقه «تقابلی» شرکت کنند تا انبار باروت منفجر شود. این در حالی اتفاق می افتد که هیچ کس در واشنگتن یا تهران نمی خواهد اولین کسی باشد که ضربه می خورد. تریتا پارسی، معاون مؤسسه کوینسی میگوید: «تا زمانی که دو طرف تا این حد از هم دور باشند و ترامپ چنین رویکرد بیصبرانهای نسبت به دیپلماسی داشته باشد، میتواند به سرعت به تشدید تنش بینجامد».
مین گذاری روی میز دیپلماسی – سرانجام نشست مسقط و جابجایی سنگ ها در «منطقه خاکستری» ثابت کرد که دوران دیپلماسی کلاسیک و لبخندهای ارزان تمام شده است. امروز میز مذاکره نه برای صلح، بلکه برای مدیریت «آنتروپی» برپا شده است. ترامپ با فرستادن ویتکاف و کوشنر به رقبای دموکرات خود نشان داد که به دنبال پیروزی است که “واقع گرایی تجاری” او را نشان دهد. اما وجود همزمان تهدیدهای لینکلن و روبیو یادآوری میکند که واشنگتن همچنان «ماشه» را بخشی از «امضا» میداند.
تهران و واشنگتن در حال مذاکره بر سر انبار پودر هستند که توسط اشخاص ثالث بازی می شود، اما حقیقت این است که منطقه خاکستری نیز مین گذاری شده است. معادلات روی کاغذ می توانند هر لحظه به خاکستر تبدیل شوند. مسقط ممکن است در ایجاد “آتش بس فنی” موفق بوده باشد، اما بوی باروت در فضای پیچیده دیپلماتیک هشداری برای همه طرف ها است. هیچ کس در اینجا به دنبال “دیدگاه عاشقانه صلح” نیست و هیچ کس “هزینه جنگ” را نادیده نمی گیرد.
برنده این شطرنج خونین کسی نیست که بلندترین فریاد بزند، بلکه کسی است که در میان هرج و مرج “نظم ذهنی” خود را حفظ کند و به حریف اجازه ندهد زمان بازی را به او تحمیل کند. دوران “بوی باروت” ممکن است با “پیمان سایه” به پایان برسد، اما تا آن زمان انگشتان دست همچنان روی ماشه خواهند بود.






ارسال پاسخ