نوشتن هرگز به این سختی نبوده است. در حالی که ایران در خطر است و معیشت مردم آنها را پریشان می کند، در حالی که برخی صحبت از تجزیه می کنند، باید درد بزرگ و تلخ حوادث 40 روز پیش را با سیاه قلم بر صفحه ای سفید ترجمه کرد. دل ما نمی خواهد این فاجعه را باور کنیم.
جعفر گلابی در یادداشت خود در روزنامه اعتماد نوشت: ما به فرهنگ ریشه دار مدارا با دوستان و دشمنان خود افتخار می کنیم. در مملکتی که شیخ اجل واعظ قرن ها و نسل ها قسم خورده است که اگر اهمیّت ندهید مال نیست، چگونه شعله های آتش گسترش می یابد و کوچک و بزرگ را می سوزاند؟! بزرگترین رمز و راز ژانویه شدت خشونت بود که در همه روایت ها به رسمیت شناخته شده است! باید به این سوال داغ پاسخ دهیم که منشأ این همه خشم و نفرت کجا بود، چگونه پدید آمد؟ ای کاش یکی ثابت می کرد که همه قتل ها و سوزاندن ها وارداتی بوده است.
اگر چنین چیزی ثابت شود، شاید بتوانیم نفس راحتی بکشیم و با افتخار اعلام کنیم که جامعه ایران از این سطح از خشونت و بی رحمی رها شده است. اما همچنان باید ترسید که زندگی انسان ارزانتر شود و حساسیت بالا و ستودنی نسبت به زندگی انسان از بین برود. البته، با همه درگیری ها در ژانویه، حتی یک مرگ، یکی بیش از حد بود. حالا با درد بیش از 3000 جان گرانبها چه کنیم؟ آقای بیزیکیان حق دارد شب نخوابد، التیام این زخم عظیم سخت، شاید غیرممکن است، اما این زخم نمی تواند جان یک سرباز بماند و در اعماق جامعه سرایت کند، باید چاره ای اندیشید. تشکیل گروه های علمی و مستقل ریشه یابی که دولت در صدد انجام آن است، آغازی برای حقیقت یابی و درمان آن است، اما مرهمی زدن بر این زخم عمیق مهمتر است. اگر با جامعه شناسان، روانشناسان و نخبگان سیاسی دلسوز مشورت شود، شاید بتوانند راه درست و شجاعانه را برای التیام زخم نشان دهند و از فشار این همه رنج کاسته شود.
احتمالاً با بررسی دلایل این همه نفرت و خشونت بتوانیم به سرچشمه های صدها، هزاران ظلم و اشتباه برسیم. تأثیر شستشوی مغزی بیگانگان و بمباران بی وقفه رسانه ای را نمی توان نادیده گرفت. اما حتی با در نظر گرفتن این همه خشونت وارداتی، چرا معترضان عادی به سرعت صفوف خود را از خرابکاران جدا نکردند؟ گویا شهروندان معترض گرچه خشونت چندانی از خود نشان ندادند اما خشم آنها برای نظارت و نه ممنوعیت کافی بود! اگر همه این جزئیات مشخص شود، درمان نیز مشخص خواهد شد. یکی از دلایل آشکار خشم معترضان عادی را باید در شیوع خشونت زبانی در جامعه جستجو کرد. آیا در انواع انجمن ها، رسمی، نیمه رسمی و غیر رسمی با رقبا تند صحبت نمی شود؟ آیا دیده ایم که حتی بزرگان و مبارزان مؤثر انقلاب نیز گاه مورد شدیدترین تهمت ها و اهانت ها قرار می گیرند؟
جمعیت کثیری را خس و خاشق می نامیدند و بسیاری از مخالفان را ضد انقلاب می خواندند! مرگ برای این و آن هنوز هم رایج است… بازتاب چنین فضایی در جامعه چه بود؟ وقتی خشونت زبانی در این سطح فراگیر شد، خیلی ها گفتند و نوشتند که این دعواهای خشن و زشت در جامعه گسترش پیدا می کند و کم کم از حرف به عمل می رود. چه بسا میهن پرستان فحاشی روزنه دعای خود را در اینجا یافته اند و با تمام توان به بازتولید رکیک ترین توهین ها روی آورده اند تا کوره خشم و خشونت و نفرت و کینه و دشمنی و شجاعت را به مرز انفجار برسانند. متاسفانه به جایی رسیده ایم که ساده ترین مسائل هم با توهین و تهمت و توهین مواجه می شود. من در جایی از آمار کشته شدگان حوادث ژانویه نوشتم. شهروند ساده ای مثل من به غیر از رقم رسمی اعلام شده هیچ حق، اخلاقی و مستندی برای محاسبه اعداد دیگر ندارد…
در این مورد حرف های زیادی برای گفتن وجود دارد، اما غم بزرگ بیش از 3 هزار کشته و درد خانواده ها باید همه را ترساند. این حرف جدی است که اگر راه هایی که منجر به افزایش کینه و نفرت می شود توسط همه اصلاح نشود، نه تنها عدالت محقق نمی شود، آزادی ها گسترش نمی یابد، خدای ناکرده همه با هم روبرو می شوند و همه ضرر می کنند و غریبه ها جشنی را که وعده داده بودند در خرابه ها جشن می گیرند.






ارسال پاسخ