به گزارش خبرگزاری انتخابتو، اصغر فرهادی اقتباسی آزاد از یک «فیلم کوتاه درباره عشق» در فیلم «قصه های موازی» ساخت و آن را به فیلمی بلند درباره «هیچی» تبدیل کرد. این فیلم تیره و تار، جنبه انسانی تیره و تار شاهکار کریستوف کیشلوفسکی را رها می کند و در عوض یک متا داستان آبدار و خیال انگیز را ارائه می دهد. هر دو فیلم حول محور تماشای زیاد میچرخند، اما «داستانهای موازی» تلاش میکند چیز جالبی برای نشان دادن ما پیدا کند، زیرا آگاهانهتر نشان میدهد که چگونه تماشای صرف میتواند جهان را شکل دهد.
کیشلوفسکی معتقد بود که جاسوسی از غریبه ها می تواند چیزهای عمیقی را در مورد ما آشکار کند. اما فرهادی با نداشتن نیروی محرکه داستان های نئورئالیستی خود، تمام تلاش خود را می کند تا یک آینه خانه ضعیف بسازد. بالاخره این خانه آینه آنقدر خسته کننده است که چیزی فراتر از تصور خود فرهادی نشان نمی دهد.
شاید من خیلی خشن هستم. به خصوص از آنجایی که این فیلم یک تریلر بیهوده درباره یک مرد بی خانمان است که بیش از حد به این ایده وابسته می شود که چند هنرمند محلی جلوه های صوتی با هم رابطه دارند. اما واقعاً سخت است که فیلمی را ببخشیم که هر بار که ایزابل هوپر روی پرده ظاهر می شود، شما را سریع جلو می برد.
هوپر هنرپیشه مشهور فرانسوی در یک نقش تکرارشونده و تک بعدی به دام افتاده است (نقشی که به موسیو ایر اشاره دارد اما به اندازه کافی خوش شانس است که با زن در پنجره مقایسه می شود). او نقش سیلوی را بازی می کند: نویسنده ای منزوی با شهرت تاریک که برای الهام گرفتن به تلسکوپ او روی می آورد. به دلایلی که تنها با دیدن چهره باکره افیرا قابل توضیح است، سیلوی تصمیم میگیرد که «آنا» (نامی که برای صدابردار آن طرف خیابان میگذارد) الهامبخش آخرین کتاب او باشد. سیلوی فکر میکند آنا با همکارش کریستف (پیر نین) ازدواج کرده است، اما او به طور مخفیانه با رئیس سالخوردهشان، پیر (وینسنت قلعه، کاملاً برای تأیید این فرضیات، عاشقانهای عاشقانه دارد)
«داستان های موازی» در نیمه اول فیلم بخش های مختلفی از کتاب را به تصویر می کشند تا طرح کلی سیلوی را زنده کنند. این صحنه ها که به صورت نیمه گیج کننده در اول شخص نوشته شده اند، با فیلتر آبی غم انگیز از «واقعیت» جدا می شوند. این فیلتر، زندگی کوچکی را که فیلمنامه فرهادی و معصومه لاهیجی میتواند از صحنهها جمع کند، میرباید. در این صحنهها، راوی سیلوی به آپارتمانی که در کودکی در آن بزرگ شده بود نگاه میکند. در حالی که مادرش به پدرش خیانت می کرد، پدر از خیابان عبور کرد و در نهایت خود را روی زمین انداخت.
حدس می زنیم که سیلوی این جزئیات را از تجربه شخصی به دست آورده است، اما فرهادی نه تایید می کند و نه تکذیب. زیرا تأیید یا رد آن، هدف فیلم او را شکست می دهد، که نشان می دهد واقعیت صرفاً محصول رویاهایی است که ما روی آن می پرورانیم. خبر خوب این است که به هر حال مهم نیست، زیرا تدوینگر سیلوی، که در نقشی کوتاه توسط کاترین دنوو ایفا می شود (نقشی که احتمالاً زمان فیلمبرداری آن کمتر از خود فیلم بوده است)، فکر می کند پیش نویس کاملاً وحشتناک است.
سیلوی پشیمان می شود: «داستان های من متعلق به دوران دیگری است. او میگوید مردم دیگر اهمیتی نمیدهند که فرانسویهای زیبا کنار هم بخوابند، زیرا «Voc» (بیداری اجتماعی) فرا رسیده است. و بس است بقیه فیلم یک قدم زدن غم انگیز در آپارتمانی پر از موش و شمارش معکوس برای روز حرکت است. دیدن چهره عبوس هوپر که به دنیا پوزخند می زند و دود سیگار را بیرون می کشد، همیشه لذت بخش است، اما فرهادی تقریباً هیچ کاری به او نمی دهد. حتی – یا به خصوص – وقتی یک مرد جوان عجیب و غریب با نگاهی نافذ از راه می رسد و سعی می کند داستان های تخیلی سیلوی را به زندگی واقعی مردم آن طرف خیابان تحمیل کند.
نام این مرد جوان آدام (آدام باسا، ستاره فیلم “کشتن”) است. او پس از تعقیب جیب بری که خواهرزاده سیلوی را در مترو دزدیده بود به مدار سیلو کشیده می شود. مرد از هر بهانه ای برای اجتناب از گذراندن یک شب دیگر در پناهگاه خوشحال است، حتی اگر به معنای کمک به یک نویسنده بداخلاق باشد که وسایلش را جمع کند. مرد به همان دلیلی کسل کننده است که فرهادی او را دوست دارد: او یک صفحه خالی است، یک پوسته خالی از یک شخصیت ابدی. او به راحتی فریفته رمان عینکی سیلوی می شود، زیرا او از امکان خلق مردم از هیچ هیجان زده است. قبل از اینکه سیلوی دستنوشته را دور بیندازد، یک کپی از آن میسازد، آن را درونی میکند و شروع به وارد کردن خود به داستانها میکند تا آنها را به جلو ببرد… و غیره.
مرد یک ضد سوسیالیست ارزان قیمت به سبک پاتریشیا هایسمیت است، اما روح فیلم مدیون ژرژ سیمنون است. به قدری ناخوشایند در این داستان و تمام داستانهایی که فیلم ساخته شده است، جا میگیرد که باعث میشود همه آنها بیتفاوت و غیر واقعی شوند. مرد (که نام اصلی او نیتا است) آنا را تعقیب می کند. زیبا مانند یک خون آشام که خون از دندان هایش می چکد. اگرچه روایت سرگردان بر لذت آدم از تحمیل تخیلاتش به نیتا تاکید می کند، اما «داستان های موازی» تلاشی برای نشان دادن این لذت به ما ندارد.
در عوض، فیلم مجموعه ای از صحنه های به شدت خسته کننده و بی روح را به ما نشان می دهد. در این صحنهها، ایدههای داستانی آدام در ذهن نیتا و همکارانش جا میگیرد و داستان به یک پیشگویی خودساز تبدیل میشود. در واقعیت، معلوم می شود که این شخصیت (قلعه وننس) با دوست دخترش (ویرجینی افیرا) رابطه دارد، در حالی که شخصیت دیگر (پیر نین) برادر ناله او است. اما حتی یک نگاه به پست های سرگردان آدام کافی است تا به من مشکوک شود که دوست دختر او با برادر مسن و آرتروز خود دست به کار بدی زده است. همانطور که اغلب در فیلم های فرهادی می بینیم، یک فشار کوچک مردم را به سمت نابودی می کشاند.
مرد با همان بی احساسی که با خانواده موش در آپارتمان سیلوی رفتار می کند، شروع به تخریب همکاران فیلم خود در آن سوی خیابان می کند. فرهادی داستان نویس با استعدادی است و فیلم هایش در جاهایی زنده می شوند که اکثر فیلمنامه نویسان به هر قیمتی از آن دوری می کنند. اما «داستانهای موازی» حتی در سادهترین کلیشهها (که اکنون شامل قتل، ارواح و جاسوسی مردم از مردمی است که از افراد دیگر جاسوسی میکنند) نمیتواند لذت یا تنش پیدا کند. کارگردانی دقیق فرهادی از صداقت اجباری سبک کیشلوفسکی تقلید می کند، اما هیچ اثری از جلیقه اخلاقی که این سبک را حفظ می کند، وجود ندارد.
تنها جایی که فیلم نشان می دهد فرهادی می توانست بهتر از این کار کند توجه او به صدا است. او با هوشمندی صدا را از تصاویر ثابتی که سیلو و آدام از طریق تلسکوپ می بینند جدا می کند. نمیدانم آیا واقعاً لازم است که آنقدر زمان صرف تماشای افیرا و نینا کنیم که پنجههای پرندگان یا شیرها را در ساوانا بازسازی میکنند (شخصیتهای فرسوده آنها در حال کار بر روی یک مستند طبیعی بسیار ابتدایی هستند). اما «داستانهای موازی» زمانی جان میگیرد که این ایده را به خنده میآورد که واقعیت مانند قطعات پراکنده یک فیلم است. تکه هایی که فقط خودشیفتگی ذهن انسان می تواند آنها را کنار هم بگذارد و معنا بدهد.
دنیا از داستان های بی شماری تشکیل شده که هر روز برای خودمان تعریف می کنیم. تقریباً همه آنها از داستانی که فرهادی تصمیم گرفت اینجا با ما در میان بگذارد جالب تر و باورپذیرتر هستند.
*«داستان های موازی» اولین بار در هفتاد و نهمین جشنواره فیلم کن (2026) در رقابت به نمایش درآمد و در حال حاضر در انتظار اکران در ایالات متحده است.
منبع: Indywire
5959
گردآوری شده از رسانه خبر آنلاین






ارسال پاسخ