بعدی- اسلاوی ژیژک، استاد فلسفه در مدرسه عالی اروپا و نویسنده کتاب الحاد مسیحی: چگونه ماتریالیست واقعی شویم
به گزارش انتخابتو به نقل از روزنامه Project Syndicate، دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا در حالی که در بالاترین مقام مجری قانون قرار دارد، استفاده از زور را از نظر منتقدان به سطحی بی سابقه و حتی مضحک رسانده است. او گروههایی از ماموران شبهنظامی را به شهرهایی فرستاد که توسط مخالفان سیاسیاش اداره میشد و همچنین دعوای 10 میلیارد دلاری علیه یک سازمان دولتی که تحت نظارت او بود تنظیم کرد.
از پایان تاریخ تا بازگشت قدرت برهنه
در چنین فضایی بازگشت به تابستان 1368 معنایی نمادین پیدا می کند. زمانی که فرانسیس فوکویاما نظریه معروف خود را «پایان تاریخ» مطرح کرد. از نظر او سرمایه داری لیبرال دمکراتیک بهترین نظم اجتماعی ممکن است و مسیر پیشرفت بشر چیزی جز گسترش تدریجی این مدل در سراسر جهان نخواهد بود. این دیدگاه نوید جهانی را می داد که در آن تعارضات ایدئولوژیک فروکش کرده بود و لیبرال دموکراسی به افق نهایی سیاست تبدیل شده بود.
اما این “پایان” بیش از سی سال طول نکشید. بسیاری از مردم اکنون بر این باورند که نظم لیبرال دموکراتیک، با شبکه پیچیده قوانین و نهادهایش که حقوق اساسی بشر مانند آزادی بیان، بهداشت عمومی و آموزش عمومی را تضمین می کند، در حال فرسایش یا حتی فروپاشی است. از سوی دیگر، قواعد چندجانبه گرایی جای خود را به منطق «ماهی بزرگ، ماهی کوچک می خورند» داده و ایدئولوژی ها اهمیت خود را از دست داده اند. زیرا آنچه تعیین کننده است قدرت برهنه اقتصادی، نظامی یا سیاسی است.
در چنین پسزمینهای، برخی تحلیلگران استدلال میکنند که اقدامات ترامپ در ونزوئلا برای احیای دموکراسی نیست، بلکه برای دسترسی به منابع عظیم نفت و معدنی این کشور است. به طور مشابه، تهاجم ولادیمیر پوتین به اوکراین، در هر دو شکل قبل از بلشویکی و پس از بلشویک، به عنوان تلاش برای تصاحب ارضی و احیای روسیه بزرگ تلقی می شود.
بازگشت ایدئولوژی در عصر «رئالیسم» خشن.
تصور رایج از جهان امروز نوعی «واقع گرایی» بی رنگ و عاری از هرگونه آرمان است: اگر کشور کوچکی هستید، بپذیرید که باید در ترس زندگی کنید. اگر قدرت نامحدودی دارید از آن بهره ببرید و اصول را کنار بگذارید. در این روایت، جهان پساایدئولوژیک است; نقاب احترام به حقوق بشر و حاکمیت کشورها برداشته شده و تنها منطق قدرت باقی مانده است.
اما این تصویر نیز یک ساده سازی است. جهان پسا لیبرال امروزی خالی از ایدئولوژی نیست، پر از آن است. شاید حتی بیشتر از نظم لیبرال-دمکراتیک قبلی. دیدگاه دونالد ترامپ در مورد “آمریکا دوباره عالی” یا MAGA، خود یک ایدئولوژی منسجم است. حتی اگر شیوه های روزمره آنها با این موضوع مغایرت داشته باشد.
استیو بنن، نظریهپرداز پوپولیسم ترامپی، آشکارا خود را «لنینیست» میخواند. کسی که هدفش نابودی دولت فعلی است. اما در دوران ترامپ، ماشین آلات دولت آمریکا نه تنها کوچکتر، بلکه قدرتمندتر و مداخله گرتر شده است. قوانین را زیر پا گذاشته و مستقیماً در فرآیندها و بازارهای دموکراتیک دخالت می کند. در خوانش ماگا، «آزادی بیان» حق شنیده شدن ستمدیدگان نیست، بلکه امتیاز قدرتمندان برای تحقیر مهاجران، رنگین پوستان و اقلیت های جنسی است.
امکان مشاهده نمونه های مشابه در اسرائیل و روسیه وجود دارد. در اسرائیل، نوعی بنیادگرایی صهیونیستی با ارجاع به عهد عتیق، به سیاست های خشن و استعماری در غزه و کرانه باختری مشروعیت می بخشد. در روسیه، ولادیمیر پوتین قدرت خود را با ایدئولوژی اوراسیا مشروعیت می بخشد. گفتمانی که در مقابل لیبرالیسم فردگرایانه غرب می ایستد و بر ارزش های سنتی مسیحی تأکید دارد. در این چارچوب، فرد واحد اساسی جامعه نیست، بلکه عنصری است که دولت باید در خدمت آن باشد و حتی خود را فدای آن کند.
الکساندر خاریچف، یکی از ایدئولوگ های نزدیک به پوتین، ویژگی های «همو پوتینوس» را این گونه تعریف می کند: «برای ما خود زندگی به اندازه یک غربی مهم نیست، ما معتقدیم چیزهایی مهمتر از زنده بودن وجود دارد، این اساس هر اعتقادی است.
رئیس جمهور و شورشی؛ پارادوکس قدرت در عصر ترامپ
در تمام این مثالها، تصویری که «رئالیسم» ارائه میکند، بهطور جدی با واقعیت فاصله دارد. آنچه روایت غالب نادیده می گیرد ایدئولوژی افراطی است که برای بازتولید وضعیت موجود ضروری شده است. دنیای امروز فقط میدان قدرت برهنه نیست، بلکه صحنه پیوند قدرت و شبکه های نیمه رسمی خشونت است. شبکه هایی که دولت ها برای حفظ سلطه به آنها تکیه می کنند.
یکی از مظاهر آشکار این روند، وابستگی روزافزون دولت ها به گروه های مسلح و باندهای جنایتکار است. هائیتی نمونه افراطی از “دولت شکست خورده” است. با گذشت بیش از 200 سال از انقلاب بردگان موفقیت آمیز، این کشور همچنان در چرخه بی ثباتی فرو رفته است و امروزه نزدیک به 80 درصد از خاک آن تحت کنترل باندهای مسلح است. نمونه های مشابهی را می توان در بخش هایی از اکوادور و مکزیک مشاهده کرد. مناطقی که کارتل های مواد مخدر به طور موثر حکومت موازی ایجاد می کنند.
دولت ترامپ که قبلا به تحریک شورش علیه نهادهای قانون اساسی ایالات متحده متهم شده بود، اکنون با فرستادن مأموران مسلح مهاجرت و گمرک به شهرهای تحت کنترل دموکرات ها، نوعی «استعمار داخلی» را تشویق می کند. تعداد ماموران مسلح اداره مهاجرت و گمرک از زمان بازگشت ترامپ 120 درصد افزایش یافته و 12000 نیروی جدید مستقر شده اند. نیروهای مسلح تنها پس از 47 روز آموزش. آنها با صورت های پوشیده وارد خانه ها می شوند و بر اساس گزارش ها گاهی اوقات بدون اجازه اقدام می کنند. یک کشیش مکزیکی در مینیاپولیس گفت که رفتار این گروه حتی از رفتار کارتل های مواد مخدر کشورش سخت تر است.
تفاوت اصلی دونالد ترامپ با شخصیتهایی مانند بنیامین نتانیاهو یا ولادیمیر پوتین این است که او فاصله رسمی با قدرتهای حکومتی تندرو یا گروههای جنجالی را حفظ نمیکند. در عوض، او خود را به عنوان فرمانده مستقیم آنها قرار می دهد و از آنها می خواهد که نهادهای دموکراتیک و خواست مقامات محلی را نادیده بگیرند. در نتیجه، به نظر می رسد ترامپ هم مجری ارشد قانون و هم رهبر عملی یک شبکه قدرت تهاجمی است.
این وضعیت سخنان چسترتون را به یاد جی می اندازد که مسیحیت تنها دینی است که معتقد است قدرت مطلق حتی خدا را ناقص می کند و او باید هم پادشاه باشد و هم شورش کند. از قضا، می توان گفت که در حالی که ترامپ رهبر اصلی شورشیان علیه دولتی که در راس آن قرار دارد، تلاش می کند تا پادشاه واقعی آمریکا شود و در عین حال با دستورات اجرایی کشور را نیز اداره کند.
رفتار اخیر او این تناقض را بیش از پیش آشکار کرده است. ترامپ علیه اداره مالیات آمریکا شکایت کرد و خواستار غرامت 10 میلیارد دلاری شد. نهادی که بخشی از حکومت تحت رهبری اوست. به عبارت دیگر، هم شاکی است و هم مافوق مدعی علیه. او همچنین اعتراف کرد که در موقعیتی «ناجور» قرار داشت که مجبور بود «با خودش مذاکره کند». وضعیتی که مرز بین قدرت رسمی و نقش سیاسی شخصی را محو می کند.
حتی در درون حزب جمهوری خواه نیز نشانه هایی از تردید وجود دارد. آدام شیف، سناتور دموکرات گفت: «شما باید برای جسارت این تقلب به او اعتبار بدهید. کاملاً آشکار و بی دقت است.” چنین صحنه ای قبلاً در طنزهای سیاسی به تصویر کشیده شده است. در “میوزهای وودی آلن”، شخصیت اصلی به طور همزمان نقش وکیل و متهم را بازی می کند و از خود بازجویی می کند، موقعیتی که طنز آن نقش ها را در تضاد قرار می دهد. اکنون، نیم قرن بعد، واقعیت سیاسی آمریکا به طرز شگفت انگیزی به این طنز سینمایی نزدیک شده است.






ارسال پاسخ