آینده– تهران 1410; او به من گفت که اینجا منتظر بمانم. پشت ساختمان سوم از سمت چپ. دو سه نفر دیگر به آنجا برمی گشتند. نمیدانم آنها هم انتظار همان چیزی را داشتند که من دنبالش بودم، اما مشکوک به نظر میرسیدند. من قبل از رفتن همه چیز را هماهنگ کرده بودم، اما حالا که در خیابان بودم، نمیتوانستم بپرسم که آیا این عناصر مشکوک در همان تیم ما هستند یا آمار ما لو رفته است.
او به من گفت رمز حساب را روی یک کاغذ بنویسم، سپس آن را مچاله کنم و پشت صندوق پست بگذارم. اگر پول واقعی بود به آن اعتماد می کرد. سپس باید اینجا منتظر بمانم تا محموله به دستم برسد. این اولین تماس من با مافیای اینترنتی نبود. با این حال، من هیچ برخوردی با “پرونده 0077” نداشتم. او می تواند پول را بگیرد، همین. ماه ها بعد نه اینترنت به دستم می رسد و نه این پول را دریافت می کنم. سه میلیون تتر! چیزی کم ندارد. هر کدام برای خدا تومان قیمتی دارند.
البته 0077 توسط یکی از همکارانم معرفی شد. او گفت از پنج سال پیش که ارتباط ما با دنیا کاملا قطع شده بود مشتری او بوده و تاکنون هیچ اتفاقی که معامله را مختل کند، رخ نداده است. امیدوارم به خوبی و خوشی پیش بره. وقتی پرسید رمز حساب را یادداشت کردم. روند کار به این صورت بود: ما باید شخصاً یک کد از شخصی که نامش را نمیدانستیم و او را QR (QR) میگفتیم خریداری میکردیم و با استفاده از همان کد یک حساب کاربری یکبار مصرف ایجاد میکردیم. در نهایت برای «محصولات اینترنتی» هنگام دریافت محموله از همان رمز عبور استفاده کردیم. آنقدرها هم سخت نبود شما فقط باید ارتباط را پیدا میکردید و بقیه به خودتان بستگی داشت. و البته پول. همه به این مقدار پول دسترسی نداشتند!
آخرین پیام این بود: “در ساعت 15:06 درست نگاه کن.” ساعت 15:04 بود. مجبور شدم در عرض دو دقیقه درست ظاهر نمی شدم وگرنه لو می رفتم. با سنگ زاویه دار جلوی پایم خوش گذشت. سنگ به رنگ خاکستری بود و خطوط سبزی از آن عبور می کرد. نمیدونم اسمش چیه سرپانتین؟ سرپانتین؟ اسپرینت؟ من نمی دانم، اما او زیبا و سرگرم کننده به نظر می رسید. سنگی به این زیبایی پشت این ساختمان ها در حاشیه شهر چه می کرد؟ یادم آمد که به سنگ مار هم معروف است. حتماً مارها اینجا زندگی می کردند. شاید اگر جستجو کنم تخم مار را پیدا کنم. من شنیده ام که تخم مار این روزها تا 2-3 گیگ ارزش دارد.
ساعت 15:05 است. من دیگر افراد مشکوک را نمی دیدم. شاید محموله را گرفتند و رفتند. شاید رفتند آمارم را بدهند. پلیس احتمالا در راه است. به همین دلیل باید سریعتر بروم. چرا زمان نمی گذرد؟ شاید آن دو سه نفر رهگذر بودند. شاید هیچ کس در تمام مدت آنجا نبود و من فقط دارم توهم می زنم! آیا می توانم خواب ببینم؟
دو دقیقه گذشت. سریع به سمت راستم نگاه کردم و دیدم یک حلقه پلاستیکی به سمتم می آید. یک شی قهوه ای رنگ مدام روی زمین می افتاد. به کفشم خورد و ایستاد. من دولا بودم و بریدگی داشتم. به راحتی باز شد. کد اینترنت روی یک کاغذ نوشته شده بود، اما من الان نتوانستم آن را تأیید کنم. من برگه های سه میلیون تتریس خود را بیرون آوردم تا حداقل بتوانم با هوش مصنوعی کار کنم. کار خاصی نداشتم مردم دیگر حوصله ندارند. من هم حوصله نداشتم. پس کجا هستند؟ خدا را شکر، آنقدر پول داشتم که حداقل تا یک ماه آینده دوام بیاورم.






ارسال پاسخ