در اینجا یک ماموریت خنده دار در اواسط نبرد است که در آن این نوزاد خوش اخلاق از مرگ نجات می یابد
روایت یکی از کارکنان اورژانس: با مرکز تماس گرفتیم، آدرسش مشخص نیست. لطفا با افسر تماس بگیرید و آدرس دقیق را بپرسید.
دوستان ما با اسکورت تماس گرفتند تا ما را وصل کنند، فقط صدای جیغ چند زن را می شنیدم که می گفتند بچه شما مرده، لطفا سریع بیایید.
در حالی که فریاد می زدم که یکی از آنها آدرس داده است، متوجه شدم که این برای منطقه ما مناسب نیست و به همکارم گفتم که این کار به عهده ما نیست. اما دلم قهر کرد و گفتم ولش کن، نزدیک شدم، خودم می روم، کمتر از 5 دقیقه دیگر به خانه بیمار رسیدیم.
وقتی رسیدم دیدم بچه هر چند ثانیه یکبار کبود می شود و به سختی نفس می کشد. پرسیدم چی شده؟ مادرش گفت: او را به دستشویی بردم، آب به گلویش پاشید، بچه را برگرداندم، به پشتش زدم و تکانش دادم، دستش را جلوی دهانش گرفتم و آنقدر او را تحریک کردم که استفراغ کرد، خدا با کف دست آب را بلند کرد، گریه کرد و برگشت.
او را سوار آمبولانس کردیم و به او اکسیژن دادیم و به بیمارستان رساندیم.
خداروشکر بعد از چند دقیقه به حالت عادی برگشت. همانطور که می بینید …






ارسال پاسخ