وقتی دوربین از اشک خیس می شود

وقتی دوربین از اشک خیس می شود

نیلوفر حامدی از روزنامه شرق نوشت: با هر صدایی که شاتر دوربین منتشر می کند، تصویر جدیدی از بمباران و انفجار ثبت می شود. هر تصویر گواه تاریخ است. تاریخ مردمانی که آسمان کشورهایشان ناگهان خاکستری شد و زندگی آنها قبلاً با فراز و نشیب دست و پنجه نرم می کرد، آبستن طوفانی از حوادث جدید شد.

شاهدان زنده در جنگ 40 روزه ای که مردم ایران تجربه کردند با 8 ماه فاصله از جنگ 12 روزه گذشته تاریخ ساز شدند. عکاسان خبری هر روز در خیابان‌های شهرها زیر موشک‌ها پرسه می‌زدند و سعی می‌کردند با دوربین‌های خود تا آنجا که ممکن است فریم‌هایی را ثبت کنند که گواه آینده بچه‌هایی باشد که می‌دانستند این سرزمین و مردمش چگونه در روزهای جنگ تلاش می‌کنند به زندگی ادامه دهند.

البته این تلاش آسان نبود. اما پشت لنز دوربین، چشم‌ها سخت‌تر شد و محدودیت‌های تصویربرداری نیز بر سختی آن‌ها افزود. این گزارش نگاهی دارد به برخی از این تجربیات.

اگرچه بسیاری از عکاسان این روزهای سخت، تلخ و پر استرس را پشت سر گذاشته اند که صحبت درباره این موضوع را به آینده ای دور موکول کرده اند. آینده ای که در آن هر چیزی می توان گفت.

چشمام پشت لنز خیس بود

در سال‌های اخیر، رسانه‌ها بسیاری از منابع انسانی خود را به طرق مختلف کنار زده و از خود دور کرده‌اند. اما لحظات حساسی وجود دارد که خیلی ها به همان رشته برمی گردند.

«مهدی قاسمی» عکاس باتجربه مطبوعاتی ایران تصمیم خود برای استفاده مجدد از دوربین را برای عکاسی خبری اینگونه توضیح می دهد: «سال هاست فعالیت عکاسی به نام عکاسی مطبوعاتی ندارم و با رسانه خاصی کار نکرده ام و در این سال ها بیشتر درگیر فیلم بودم.

وقتی جنگ تمام شد، پروژه های سینمایی به حالت خفته درآمد. با خودم فکر کردم چه کنم؟ طبیعتاً عکاسی کار من بود. در نتیجه تصمیم گرفتم دوربین را بردارم و دوباره در خیابان ها عکس بگیرم.

طبیعتاً چون در یک سازمان رسانه ای کار نمی کردم، کارت خبرنگاری نداشتم، اما از طریق یکی از دوستانم که اهل مطبوعات بود، توانستم معرفی نامه و اجازه بگیرم.

البته این مجوزها فقط برای عکاسی از اماکن عمومی بود و ما به هیچ وجه اجازه عکاسی از مناطق نظامی را نداشتیم، مگر عکاسانی که در همان موسسات کار می کردند و اگر هم بودند، آنها را نمی شناختیم.

قاسمی که تجربه عکاسی از جنگ در کشورهای دیگر را دارد، تفاوت این حس در ایران را اینگونه توضیح می دهد: «من بارها از جنگ عکاسی کرده ام، در سال 1364 در لبنان بودم، پاکستان، عراق، افغانستان و سومالی بوده ام و بسیاری از موقعیت های بحرانی و جنگی را ثبت کرده ام.

طبیعتاً برای من به عنوان یک عکاس فرقی نمی‌کند کسی که زیر آوار جنگ یا آتش گرفتار شده فارسی، عربی یا اندونزیایی صحبت کند. زندگی آن شخص تحت تأثیر بحران قرار گرفته است و همین برای من به عنوان یک عکاس کافی است که تحت تأثیر آنها قرار بگیرم. اما تفاوت این بود که این بار صدای رزمندگان را بالای خانه ام می شنیدم.

خانه من هم همراه دیگر مردم این کشور می لرزید و فرزندم در خانه هم تحت تأثیر این جنگ بود. اگر همیشه درد دیگری را ثبت کرده بودم، حالا زندگی من، خانواده و عزیزانم بخشی از این درد شده بودند.

همزمان با انتشار مجموعه عکس های این عکاس در شبکه های اجتماعی و سایت های خبری، عده ای به او حمله کردند. موضوع اصلی تصویر زنی بود که گفته می شد قربانی واقعی جنگ نیست و به عنوان قربانی جنگ در مناطق دیگر منتشر شده است.

در حالی که گفته می شد افراد حاضر در این عکس ها بازیگر هستند، عنوان شد که عکس های دیگری که در زمان جنگ منتشر شده نیز در برخی رسانه های داخلی منتشر شده است.

قاسمی در پاسخ به این تهمت‌ها، تهمت‌ها و حتی تهدیدها می‌گوید: «برخی مدعی بودند یکی از زنانی که در تصاویر ثبت‌شده‌ام بازیگر است.

من با احترام در صفحه خودم برای کسانی که سوال کردند توضیح دادم و دوباره در اینجا توضیح خواهم داد. گروهی از این افراد کسانی هستند که بی احتیاطی عمل می کنند و یا تحت تاثیر موج ایجاد شده قرار می گیرند.

خوشبختانه زبان توصیف برای این افراد جواب می دهد. به خصوص پس از اینکه حتی برخی رسانه های خارجی نیز این ماجرا را تایید کردند و کاملا قانع شدند.

اما گروه های دیگری هستند که اساساً سعی در طرح سؤال و دریافت پاسخ ندارند. هدف آنها فقط حمله بود و هر کس این را به آنها توضیح داد آنها را به “مزدور بودن” متهم کرد.

ضمن اینکه این زبان و این اتهام «بازیگر» اولین بار نیست. این کلمات را قبلا در جنگ های دیگری مانند غزه و اوکراین دیده بودیم. منشأ این امر ناشی از ساختارهای تبلیغاتی گسترده ای است که آگاهانه به این موضوعات در کشورهای مختلف می پردازند.

او با بیان اینکه مواجهه با تصاویر این روزها بازگشت به زندگی عادی را غیرممکن کرده است، می گوید: «آن روز وقتی انفجار در حوالی عباس آباد رخ داد، نقطه حمله تنها 200 متر با خانه ما فاصله داشت، سریع به بالای پشت بام رفتم تا عکس بگیرم.

فاصله بین دو موشک بود که مرا به محیط نزدیکتر کرد. در جریان این حملات مردی میانسال به همراه فرزند خردسالش در غم مرگ مادر خانواده عزادار شدند. او نتوانست جان خود را نجات دهد زیرا چند ثانیه دیرتر از آنها خانه را ترک کرد.

در همین لحظه مرد مقابل چشمانم با صدای ناله ای همسرش را صدا زد و با ناامیدی گفت: می توانی بیدار شوی؟ عکسی ظاهر شد که می‌گفت: می‌توانی جواب من را بدهی؟» من به معنای واقعی کلمه از آن تصویر ویران شدم. پس از برخی اتفاقات، دیگر مثل سابق نخواهی بود. گویی رشته‌ای شکسته شده است که دیگر ارتباط قبلی را نخواهد داشت.

قاسمی که پدر یک کودک نیز هست، وضعیت خاص بچه ها و حساسیتش را در مورد آنها اینگونه توضیح می دهد: «قبل از پدر شدن حساسیت خاصی نسبت به بچه ها داشتم، اما الان نظرم عوض شده، یادم نمی آید به یک عکاسی مهم رفته باشم و چشمانم تا آخرین لحظه خشک مانده بود.

بسیاری از عکاسان نیز همین وضعیت را تجربه می کنند. با این حال، این بار شرایط در مواجهه با جنگی که ایران تجربه می کند بسیار متفاوت است. من میانسال هستم و نگران آینده این سرزمین ها هستم.

هر بار که در را پشت سرم می بندم، به این فکر می کنم که آیا دوباره همسر و فرزندم را خواهم دید؟ آیا وقتی برگشتم خانه من هنوز آنجا خواهد بود؟ حق زندگی قطعا متعلق به کودکان است و به نظر من آنها و آینده آنها از هر چیز دیگری مهمتر است.

دوربین آخرین شاهد زنده است

یکی دیگر از عکاسانی که در جنگ گذشته تصاویر مختلفی را در خیابان ها به ثبت رساند، «وحید حسینی» است. از منظر او عکاسی جنگ چیزی فراتر از ثبت وقایع است: «به نظر من عکاسی جنگ باید بیشتر از ثبت وقایع باشد». به گفته یکی از دوستانم، دوربین تنها ابزاری است که می تواند واقعیت ها و روایت های تحریف شده یک روز جنگ را نشان دهد.

وقتی پشت دوربین هستم، جایی بین ترس و شجاعت و وظیفه و مسئولیت اجتماعی هستم. از زمان ورود به این حرفه در سال 1978، کارنامه او بحران های مختلفی مانند سیل، زلزله، سقوط هواپیما و حتی اعتراضات خیابانی را پوشش داده است.

با این حال، جنگ برای او تجربه ای کاملا متفاوت است: “به عنوان یک عکاس در جنگ، شما باید سه چیز را همزمان مدیریت کنید: احساسات خود، امنیت و وظیفه تان در قبال حرفه تان. به خصوص برای من که معتقدم قهرمانی را نباید در عکاسی جنگ جستجو کرد، فقط وفاداری به حقیقت و بیان در اولویت است.”

مواجهه با این واقعیت که وجود دارد و نیاز به مراقبت دارد، حتی اگر دردناک باشد. وظیفه ما به عنوان عکاس در جنگ گرفتن عکس های هیجان انگیز نیست، ما باید تمام تمرکز خود را بر رویارویی با جهان با واقعیت هایی که در حال رخ دادن است و حقایقی که بسیاری سعی در انکار آنها دارند و ندیده اند متمرکز کنیم.

می گوید وقتی از خانه ای ویران شده عکس می گیرید متوجه می شوید که موشک با مردم چه می کند. پدری با سر و صورت خون آلود که زیر آوار به دنبال پسرش می گردد یا پسری که با ترس و اضطراب به مرز مرگ نزدیک می شود تا ببیند پدرش در بین کشته شدگان است یا نه، ممکن است فکر کند که همه چیز در روزهای اول پیچیده است.

سپس از خود خواهید پرسید اگر این عکس ها را بگیرید چه اتفاقی می افتد؟ چه ضرری خواهد داشت؟ چه فایده ای برای حقیقت دارد؟ آیا عذاب و درد آن شخص را زیاد نمی کنید؟ این حد اخلاقی است که هر خبرنگار و عکاس جنگی با آن مواجه است. در واقع، برای من می توان این تجربه را در یک جمله خلاصه کرد: دوربین ما فقط یک ابزار در جنگ نیست. شاید آخرین شاهد زنده یک واقعیت و رویداد بزرگ باشد.»

اما تجربه حسینی در عکاسی جنگ مملو از موانعی بود که کار او را سخت می کرد: «ما از همان ابتدا موانع زیادی بر سر راه خود داشتیم، روز دوم بسیار سخت بود و حتی توهین های زیادی را متحمل شدیم.

دسترسی به مناطق آسیب دیده به شدت محدود شده است و انجام کار را برای ما دشوار می کند. از سوی دیگر، قطع اینترنت و پهنای باند محدود، پخش فوری تصاویر را غیرممکن کرده است.

با این حال، مهمترین مشکل، پراکندگی موسسات صدور مجوز بود. از این پس به جای اینکه از بار ما کاسته شود، همکاری و همکاری برخی نیروها در میدان بیشتر شد. با این حال، محدودیت های عکس کمتر از جنگ 12 روزه بود.

به نظر من نهادهای امنیتی باید به ارزش خبر، کار رسانه ای و پخش تصویری واقف باشند و بدانند که تاثیر این آثار گاهی می تواند ادامه جنگ را متوقف کند و حتی از تلاش نظامی موثرتر باشد.

امیدوارم هرگز شاهد جنگ دیگری نباشیم، اما اگر هم شاهد باشیم، باید بدانیم که تأثیر حضور فعالان رسانه‌ای، خبرنگاران، عکاسان در صحنه، در نهایت به نفع این کشور و مردمش خواهد بود، زیرا روایت واقعی را در آن لحظه و در صحنه به جهانیان ارائه خواهند داد.

تأخیر در ایست بازرسی به دلیل حمل دوربین

“این تجربه بسیار دردناکی بود که برای دومین بار با فاصله تقریباً هشت ماه از هم گذراندیم.” به این می گویند «سهند تاکی». اگرچه عکاس این تجربه را دردناک می‌دانست، اما همدلی مردم او را به نقطه‌ای درخشان از روزهای جنگ برد: «ما بار دیگر این روزها را در جنگ 12 روزه تجربه کردیم.

شاید جنبه شخصی این اثر چندان مهم به نظر نرسد زیرا شما از خانواده و عزیزان خود دور هستید و دائما در معرض خطر هستید، اما آنچه در فضای عمومی برای من جالب بود ایجاد همدلی بین افراد در شرایط بحرانی بود و برای من به عنوان یک عکاس تماشای این احساس با وجود خطر مرگ بسیار منحصر به فرد است.

اما به گفته این عکاس، نبود مدیریت واحد است که کار و کارهای حرفه ای را سخت می کند: «در جنگ گذشته مشکلات و موانع زیادی را پیش روی خود دیدیم، این بار هم مشکل تکرار شد.

البته وضعیت کمی بهتر از جنگ 12 روزه بود. اگر چه سفتی به دلیل شرایط زمان جنگ تا حدودی قابل درک است. چیزی که شرایط را سخت‌تر می‌کرد، نبود یک اداره واحد بود.

قبل از سال جدید، نیروی انتظامی یک برگه پشتیبان مجوز داشت که کار با آن راحت تر بود. اما بعد از عید نوروز ساختمان ناجی حنار به طور کامل تخلیه شد و هیچ مجوزی به ما ندادند. این کار کار را سخت تر از قبل می کرد.

صحبت هایی در مورد گرفتن مجوز از سایر نهادهای امنیتی وجود داشت و هیچ کدام از ما عکاسان نمی دانستیم کجا باید برویم و حتی از چه کسی آن مجوز را بگیریم. به گفته وی، در چنین مواقعی رفتارهای متفاوتی نسبت به رسانه‌های مختلف وجود دارد: برای من جای تاسف‌آور این بود که برخوردها با رسانه‌ها متفاوت بود و سلیقه‌ای انجام می‌شد، مثلاً در هفته‌های اخیر اجازه ورود روزنامه ما به منطقه انفجار را نمی‌دادند یا وقتی حمله دشمن به ساختمانی می‌رسید، خبر به بسیاری از سازمان‌های رسانه‌ای می‌رسید و به محل ارسال می‌شد، اما اینطور نبود که همکارمان را رها کردیم.

در این میان مشکلاتی هم وجود داشت: «ایست بازرسی ها به طرز عجیبی روی سرعت کار ما تأثیر می گذاشت، به خصوص که پلاک من مال کرج بود و در هر پاسگاهی بدون استثنا جلوم را می گرفتند.

با اینکه باید بدون اتلاف وقت به من اجازه می دادند که به وظیفه برسم، اما از آنجایی که در ماشینم دوربین و لنز داشتم، هر بار ماشینم را با دقت جستجو می کردند و دقایقی معطل می شدم. عجیب‌تر این است که نه تنها کارت خبرنگار و کارت‌های مربوطه را به ما دادند، بلکه از ما اجازه گرفتند تا عکس بگیریم.

قانوناً در صورت انجام کار یا وظیفه، موظف به ارائه مجوز عکس هستیم. در این پاسگاه ها حتی گاهی دوربین را روشن می کردند و عکس ها را چک می کردند. قابل درک است که این افراد به وظایف خود عمل می کردند، اما نبود رویه مناسب روی کار همه تاثیر منفی داشت.