بعدی- زهرا شیخ; احتمالاً در این 90 شب، زمانی که شما در مزرعه بودید. یا اگر گذشتی یا عکس و فیلم جلسات را دیده اید و این سوال در ذهنتان ایجاد می شود که این همه چادر تا حالا کجا بود؟
صادقانه بگویم، برای ما که یک خانواده مذهبی هستیم، دیدن این همه خانم چادری در روزهای اول تعجب آور بود. شهر کوچکی در شمال کشور، محله ما، میدان انقلاب، آزادی، تکریش و… مهم نبود که چه زمانی در جلسات آنها شرکت می کردم. از دیدن این همه زن در چادر شگفت زده شدم. فردای آن روز حواسم بود که از هر 10 نفر در طول روز چند نفر در خیابان های شهر ساحلی راه می روند… شاید 2-3 نفر بودند. در محله ما هم همینطور است. پس این زنان در طول روز کجا هستند؟ آنها اخیراً کجا بودند؟ آیا آنها زندگی اجتماعی ندارند؟ آیا همه در خانه هستند؟ دانشگاه نمی روند و کار نمی کنند؟ آیا منزوی هستند و کنش اجتماعی را نمی شناسند؟
همین زنان به مدت 90 روز در جلسات شرکت می کردند، روایت می نوشتند، کمپین سازماندهی می کردند، فیلم و اخبار می ساختند، نشریات می ساختند و غیره. تقریباً فرضیه های فوق را رد می کند و نشان می دهد که این زنان شجاع، آگاه، فعال و دارای خط فکری استراتژیک هستند. سؤال واقعی این است: چرا آنها در زندگی عمومی جامعه کمتر «دیده می شوند»؟
(هدف این یادداشت ارائه آمار یا قضاوت قطعی در مورد نرخ های دقیق جمعیتی نیست، بلکه در مورد مکانیسم هایی است که «نحوه دیده شدن ما» را در شهر و رسانه ها شکل می دهد.)
حقیقت این است که در دنیای مدرن رابطه ما با واقعیت بیشتر از طریق «تصاویر» برقرار می شود. به زبان ساده: ما جهان اجتماعی را آن طور که «به نظر می رسد» تجربه می کنیم، نه دقیقاً آنطور که هست. در این منطق، تصاویر بر اساس وفاداری یا بسامد اجتماعی رتبه بندی نمی شوند. بلکه بر اساس شدت ضربه و توانایی «در قاب ماندن» رتبه بندی می شوند.
بنابراین موضوع “چه چیزی بیشتر در جامعه وجود دارد؟” نه بلکه «چه چیزی بیشتر از این میتواند تبدیل به تماشایی شود؟»
طبیعتاً نمایش تنش را دوست دارد: تضاد، تضاد، غیرمنتظره و براندازی انتظارات فرهنگی. در چنین چارچوبی، تصویر زن مذهبی محجبه در بسیاری از روایات عامه پسند عموماً «قابل انتظار» و در نتیجه کمتر نمایشی تلقی میشود. اما وقتی چادرساز به صورت دسته جمعی و به عنوان یک گروه یکپارچه به میدان می رود، همان موضوع «عادی» ناگهان به یک موضوع «اجرای» تبدیل می شود: شدت، همزمانی و هماهنگی آن را از پس زمینه بیرون می کشد و به منصه ظهور می رساند.
این چیزی است که در این 90 شب اتفاق افتاد: مواد پراکنده متراکم شدند. و آنچه متراکم شده است قابل مشاهده می شود. به همین دلیل، در زندگی روزمره ممکن است از هر 10 نفر 2 یا 3 نفر را ببینید، اما در شب های ملاقات همین نسبت ها (یا حتی کمتر/بیشتر) به گونه ای تجربه می شود که گویی “همه چیز ناگهان از هیچ به وجود آمده است”. یعنی تجربه قبل از اینکه آماری باشد ادراکی و بصری است.
و در اینجا یک سوال عمیق تر مطرح می شود: “چرا مکانیسم های بصری ما قبلاً شامل زنان چادر نمی شد؟”
احتمالاً بخشی از پاسخ در حوزه سبک زندگی و رسانه نهفته است. تصور میشود که برخی از بدنها، لباسها و ژستها «قابیپذیرتر» هستند و با کدهای زیباییشناختی رایج سازگارترند. بنابراین ممکن است تفاوت چندانی بین این دو گروه از نظر تعداد یا حتی سطح فعالیت وجود نداشته باشد، اما یکی از آنها توانایی تبدیل شدن به تصویر غالب را دارد. صنعت زیبایی، مد، تبلیغات، سبک زندگی مصرفکننده و البته منطق پلتفرمها، تیپ فرهنگی «زن مدرن شهری» را قابل ارائهتر میدانند.
در اینجا باید به یک نکته اشاره کرد: زنان مذهبی یکدست نیستند. برخی از آنها در این رسانه ها و مناطق شهری کاملا فعال هستند و حتی قوانین نمایش را به صورت حرفه ای می دانند. اما در کنار آنها، اکثریت زنان مذهبی – هرچند تحصیلکرده و اجتماعی – لزوماً در همان زمینه های «تولید تصویر» بازی نمی کنند یا به دلایل ارزشی/اخلاقی/سبک زندگی کمتر قوانین آن را می پذیرند. بنابراین سهم آنها در چارچوب های مسلط رو به کاهش است، اما سهم آنها از واقعیت اجتماعی نیز رو به کاهش است.
موضوع دیگر مربوط به «شهر» و «نقشه دید ناهموار» درون آن است. بعضی جاها مثل ویترین و بعضی جاها مثل راهرو هستند. برخی مکان ها مکان های توقف هستند، برخی مکان های انتقال هستند. مشاهده میشود که مکانهایی مانند مراکز خرید بزرگ و محورهای مصرف، کافهها و جادههای استراحت، پیادهروها و پارکهای مرکزی، رویدادهای شهری، مکانهای خاص دانشگاهی و محلههای نمادین نسبت به سایر مکانها در توپوگرافی دید شهری «چشمگیرتر» هستند. اگر یک گروه اجتماعی به دلایل فرهنگی، اقتصادی یا اخلاقی کمتر روی این نکات تمرکز کند، در «ویترین شهر» کمتر دیده می شود.
ممکن است بسیاری از زنان مذهبی در شهر حضور داشته باشند، اما رفت و آمدهایشان متفاوت باشد (عملکردی تر و هدفمندتر)، مدت زمان حضورشان متفاوت باشد، یا پاتوقشان در مناطق دیگر شکل گرفته باشد: مراکز فرهنگی محلی، هیئت ها، شبکه های محله، مدارس، فعالیت های خیریه و غیره. بنابراین رصد روزانه ما ممکن است برای «خطوط خودمان» صادق باشد، اما نباید آن را به کل شهر تعمیم دهیم. زیرا شهر از جاده های موازی تشکیل شده است: جاده های همزمان اما برخورد بسیار کمی. این یک تعصب ساده است که باعث می شود کل جامعه را از پنجره قضاوت کنیم.
اما فکر می کنم مهم ترین دلیل «اقتصاد توجه» است. در دنیایی که اطلاعات بی پایان است، کمیاب ترین منبع توجه است. پلتفرمها برای کسب درآمد، همان مراقبت را میخرند و میفروشند. بنابراین، الگوریتم ها باعث مکث می شوند. احساسات قوی (خشم، تعجب، تحسین، نفرت) ایجاد می کند. شروع نظرات و بحث ها؛ و قابلیت بازنشر سریع را دارد. در این منطق، شاخصی که ویروسی می شود «اکثریت» نیست. شاخص “تحریک” است.
بنابراین، گاهی اوقات، از یک طرف، تصاویر «غیرمنتظره» یا پر از کنتراست – برای مثال، زنی با چادر کم حجاب در موقعیتی که برای بسیاری غیرمنتظره است، یا صحنه های سریع قطبی – محبوب تر می شوند. از سوی دیگر، تصاویری که در اذهان عمومی «منتظره» تلقی میشوند، اگرچه در واقعیت اجتماعی متعدد و مهم هستند، کمتر به ویروسی شدن تبدیل میشوند. این همان ترجیح برای “تصویر تنش” است که در سطح فنی سکو از سطح فرهنگی جامعه نمایش تقویت می شود.
پاسخ قطعی جامعه شناختی به این پرسش در یک جمله این است: مشکل واقعی فقدان «وجود» نیست. مشکل «دیدن» است. شهر و رسانه ها لزوماً منعکس کننده «چه چیزی بیشتر است» نیستند. آنها “مشاهده ترین” را تقویت می کنند و دید تابع قوانین خاصی است: قوانین نمایش، منطق فضاهای فرهنگی و سبک زندگی، صرفه جویی در توجه و توپوگرافی فضاهای شهری.






ارسال پاسخ