تضاد ابدی غریزه و میل در مغز: انسان ها واقعا برای انجام چه کاری آفریده شده اند؟

تضاد ابدی غریزه و میل در مغز: انسان ها واقعا برای انجام چه کاری آفریده شده اند؟

بعدی- در دنیایی که دائماً ما را به یافتن علایق و رویاهای خود فرا می‌خواند، یک سوال متفاوت و اساسی وجود دارد: انسان‌ها واقعاً برای انجام چه کاری آفریده شده‌اند؟

به گزارش انتخابتو به نقل از Psychology Today، در هواپیما، در کلاس‌های درس، پشت میزهای قهوه‌خوری یک سوال متداول مطرح می‌شود: با زندگی خود چه باید کرد؟ چه کنیم و چه کسی باشیم؟ اکثر این سوالات با لحنی جدی و دوستانه مطرح می شوند و پاسخ فوری می طلبند. با این حال، قبل از این نگرانی آشنا، یک سوال اساسی تر مطرح می شود; سوالی که مسیر گفتگو را تغییر می دهد: انسان ها برای چه کاری طراحی شده اند؟

این سؤال معمولاً با سکوتی کوتاه همراه است. مکثی که نشان می دهد موضوع به سطحی عمیق تر از انتخاب شغل یا دنبال کردن یک علاقه شخصی رسیده است. زیرا این سوال یک بازی زبانی نیست، بلکه یک تغییر اساسی در دیدگاه به معنا و هدف زندگی است.

در دنیای امروز، تخیل جمعی بیش از هر چیز معطوف به «خواستن» است: آنچه می خواهیم داشته باشیم، آنچه می خواهیم باشیم و آنچه می خواهیم به دیگران ثابت کنیم. اما خواستن پدیده ای ناپایدار است. میل با توجه به شرایط، سن و تجربه متفاوت است و گاهی اوقات نوعی اشتها است که به جای اینکه معنادار باشد، به صورت آرمانگرایانه پنهان شده است. در مقابل، مسئله «طراحی» به لایه عمیق تری اشاره می کند: ترکیب خاصی از استعدادها، خلق و خوی و شرایطی که مسیر زندگی هر فرد را شکل می دهد.

در گذشته، این سوال اغلب به روشی ساده تر و فروتن تر مطرح می شد: استعدادهای شما چیست؟ چنین سؤالی مبتنی بر این فرض بود که در وجود هر انسانی چیزی از پیش داده شده است; خواه نتیجه زیست شناسی باشد یا نوعی هدیه. استعدادها انتخاب نمی شوند، بلکه در طول زندگی از طریق تجربه، اشتباهات و یادگیری کشف می شوند.

در روایات فکری کهن، از نیرویی درونی صحبت می شود که انسان را به راه خاصی فرا می خواند; نیرویی که بعداً در روانشناسی تحلیلی با مفهوم “فردسازی” توصیف شد: فرآیندی که طی آن شخص به نسخه منحصر به فردتری از خود تبدیل می شود. این دیدگاه بر کشف تدریجی هویت تأکید داشت، نه صرفاً ساخت مبتنی بر میل.

اما امروزه این رویکرد جای خود را به شعارهای جذاب اما ساده داده است: «شور خود را پیدا کن» یا «رویاهایت را دنبال کن». اگرچه ممکن است این جملات در نگاه اول رهایی بخش به نظر برسند، اما در عمل می توانند ظلم پنهانی ایجاد کنند. اشتیاق ممکن است شعله ور شود و سپس فروکش کند. ممکن است در مقطعی از زندگی معنادار باشد، اما در نقطه ای دیگر نه. در مقابل، طراحی وجودی پایدارتر است. این طراحی نه خواسته های انسان، بلکه آنچه را که برای انجام دادن آفریده شده اند مورد سوال قرار می دهد.

بر اساس این دیدگاه، همانطور که شکل و عملکرد در هر پدیده ای به هم پیوسته اند، در انسان نیز ویژگی های درونی با نوع عملکرد پیوند ناگسستنی دارد. هر فردی با ساختار خاصی از توانایی ها و محدودیت ها وارد جهان می شود و این ساختار نحوه عمل و تأثیرگذاری او را تعیین می کند. علیرغم رواج اصطلاحاتی مانند «تفکر طراحی» در حوزه سازمانی، این مفهوم اغلب به سطحی ترین معنای خود تقلیل یافته و از ریشه های انسانی خود حذف شده است.

به تعبیری عمیق‌تر، طراحی هر فرد نتیجه تعامل سه عامل اصلی است: اول، توانایی‌های ذاتی و خلق و خو. الگوهای طبیعی ادراک، احساسات و پاسخ. این دومی ها ظرفیت هایی هستند که در طول زمان و از طریق آموزش، تجربه، تمرین و حتی رنج ایجاد می شوند. سوم، زمینه اجتماعی و موقعیتی که در آن این توانایی ها شناسایی یا نادیده گرفته می شوند.

بنابراین، نکته اصلی یافتن یک عنوان شغلی ایده آل نیست، بلکه تشخیص هماهنگی بین ماهیت فردی، رشد شخصی و شرایط بیرونی است. وقتی این سه عامل در تعادل باشند، زندگی «متعادل» به نظر می رسد.

سطحی و اساسی

یک نمونه گویا از این تفاوت را می توان در تجربیات کسانی که در شرایط بسیار خاص تحصیل کرده اند مشاهده کرد. به عنوان مثال نیروهایی که برای عملیات در شرایط بحرانی و غیرقابل پیش بینی آماده می شوند. هنگام مواجهه با این افراد، گاهی سعی می کنیم مهارت های آنها را به زبان ساده و قابل اندازه گیری بازار کار ترجمه کنیم: مدیریت ارتباطات، مهارت های فنی یا مهارت های مدیریتی. اما چنین برچسب هایی اغلب ماهیت واقعی توانایی های خود را پنهان می کنند.

استعداد اصلی این افراد در هیچ مهارت فنی خاصی نیست، بلکه در شناخت سریع الگوها، تصمیم گیری های آنی و سازگاری با شرایط متغیر است. آنها برای انجام کارهای معمولی طراحی نشده اند، بلکه برای مقابله با موقعیت هایی طراحی شده اند که هنوز رخ نداده اند.

جامعه عموماً بر مهارت‌های قابل اندازه‌گیری و مستند تأکید بیشتری دارد، زیرا اندازه‌گیری آنها آسان‌تر است. اما این مهارت های ظاهری اغلب سطحی ترین نشانه های طراحی وجودی هستند. تحقیقات در زمینه خلاقیت نشان می‌دهد که افراد زمانی بیشترین بهره‌وری و رضایت را تجربه می‌کنند که عمیق‌ترین استعدادهای خود را برای چالش‌هایی که نیاز به توجه کامل دارند، به کار می‌گیرند. در این صورت، تجربه «جریان» رخ می دهد; این موقعیتی است که نتیجه دنبال کردن لذت نیست، بلکه نتیجه انجام کاری است که با ساختار درونی فرد مطابقت دارد.

این تنها جلوه ای از طراحی است، نه خود طراحی، که در بسیاری از مسیرهای شغلی دیده می شود. مهارت‌های مکالمه، تحلیلی یا مدیریتی ممکن است از نظر اجتماعی پاداش داشته باشند، اما در سطح عمیق‌تر الگوی کلیدی ممکن است توانایی «ادغام» باشد: پیوند دادن ایده‌ها، افراد و تضادها با هم در یک کل منسجم. این الگو می تواند در بسیاری از تنظیمات مختلف رخ دهد. از دانشگاه تا رسانه، از صنعت تا هنر. زمینه تغییر می کند اما طراحی ثابت می ماند.

بسیاری از مردم در این مرحله گیج می شوند. آنها حرفه خود را با هویت خود شناسایی می کنند و عنوان شغلی را با “من کیستم” جایگزین می کنند. آنها به سوال پاسخ می دهند. با این حال، تاریخ فرهنگ و اندیشه نشان می دهد که برای بسیاری از چهره های تأثیرگذار، فعالیت های حرفه ای آنها تنها یکی از بسترهای توسعه طراحی داخلی آنها بوده است. آنچه مهم بود کار رسمی نبود، بلکه الگوی پایدار مشاهده، تفکر و بیان بود.

بنابراین، برای درک طراحی وجودی، این سوال مطرح می شود که “من برای زندگی چه کار کنم؟” لازم است از پاسخ به سؤال فراتر رفت. سوال مهمتر این است: وقتی همه نقش ها و عنوان ها از بین بروند چه چیزی باقی می ماند؟ کدام الگو در شرایط اختناق و بحران همچنان فعال است؟

استعداد در عمل

یک ضرب المثل رایج در فرهنگ موسیقی وجود دارد: شما واقعاً نمی توانید یک ساز را بشناسید تا زمانی که آن را خارج از لحن ننوازید. همین منطق در مورد شناخت انسان نیز صدق می کند. طراحی وجودی در لحظات آشفتگی و فشار بیش از هر زمان دیگری مشهود است.

در موقعیت های استرس زا، افراد به پاسخ های غالب خود باز می گردند. برخی به منطق و تحلیل، برخی به همدلی و ارتباط، برخی به کنترل و ساختار و برخی به بداهه گویی و خلاقیت پناه می برند. این واکنش ها تصادفی نیستند. آنها ساختار درونی انسان را آشکار می کنند. همانطور که در روانشناسی تاکید شده است، هیچ نسخه یکسانی از زندگی وجود ندارد و آنچه برای یک فرد مناسب است ممکن است برای دیگری ناراحت کننده باشد.

در عین حال، طراحی به معنای یک سرنوشت تغییرناپذیر نیست. توانایی های اولیه اغلب در طول زندگی خام و بالغ هستند. تجربه شکست، رنج یا تغییر جهت می تواند ماهیت این توانایی ها را تغییر دهد. تحقیقات در زمینه ذهنیت رشد نشان می دهد که قابلیت های انسانی سیستم های پویایی هستند که از طریق تلاش، بازخورد و شکست توسعه می یابند.

بنابراین، اگرچه تست های شخصیت تصویری کلی ارائه می دهند، اما نمی توانند طرح وجودی را به طور کامل نشان دهند. این آزمون‌ها روندها را ثبت می‌کنند، اما ارزشی را که این روندها در زمینه‌های دنیای واقعی ایجاد می‌کنند، به‌طور کامل نشان نمی‌دهند. نوع شخصیت بیشتر شبیه یک عکس ثابت است، در حالی که طراحی وجودی بیشتر شبیه یک فیلم زنده است.

هنگامی که با سؤال هدف زندگی روبرو می شوید، تمرکز فقط بر آنچه که «می خواهد» انجام دهد اغلب منجر به سردرگمی می شود. در مقابل، کشف آنچه که شخص «طراحی شده برای انجام» است، به مسیری واقعی‌تر و پایدارتر می‌انجامد. اولی یک آرزو است، دومی واقعیتی است که باید دوباره به خاطر بسپارید.

هر زندگی، مانند یک ساز، طنین خاص خود را دارد. خوب زندگی کردن یعنی کوک کردن مداوم این ساز. نه یک بار برای همیشه، بلکه مدام و با توجه به شرایط هر قسمت.

چهار راه برای کشف طراحی وجودی

ابتدا بررسی الگوهای رفتاری در شرایط فشار و بحران. دوم، فراتر از عنوان شغلی و نقش رسمی نگاه کنید. سوم، به جای اعلام زودهنگام هویت ثابت، راه های مختلف را امتحان کنید. چهارم، رشد استعدادها از طریق خدمت و تأثیرگذاری بر دیگران.

هنگامی که فشار بالا می رود، واکنش های غریزی نشانه های مهم طراحی داخلی را ارائه می دهند. همانطور که در اندیشه معنایی تأکید شده است، معنا در آنچه که شخص از زندگی دریافت می کند نیست، بلکه در پاسخ او به انتظاراتش از زندگی است. حرفه ممکن است یک ابزار باشد، اما طراحی وجودی نقش نیروی محرکه را ایفا می کند.

مشاهده طراحی به عنوان یک “نمونه اولیه” به افراد کمک می کند از آزمایش زمینه ها، همکاری ها و چالش های جدید نترسند. رشد یک فرآیند تکراری است و از طریق آزمون و خطا رخ می دهد. در نهایت، معتبرترین معیار یک استعداد، ارزشی است که برای دیگران ایجاد می کند. وقتی فعالیت یک فرد باعث هماهنگی، بینش یا امید در دیگران می شود، می توان گفت هماهنگی بین طراحی وجودی او و هدف زندگی او حاصل می شود.

“من برای چه کاری طراحی شده بودم؟” سوال را بپرسید این به معنای محدود کردن آزادی نیست، به معنای راهی برای یافتن آن است. این سؤال به انسان کمک می‌کند که به جای مخالفت با فطرت خود عمل کند. مانند یک صنعتگر ماهر که چوب را بر اساس گره ها و منحنی های آن شکل می دهد. در این مرحله، طراحی وجودی به تدریج به یک سرنوشت معنادار تبدیل می شود.