فاجعه جنگی در «جاجرودی»/ راکت اندازان جان بسیاری را گرفت

فاجعه جنگی در «جاجرودی»/ راکت اندازان جان بسیاری را گرفت

زنی از دور می دود: بی فرزند مانده ام. وی بامداد سه شنبه از انفجار راکت انداز در خیابان جاجرودی رسالت مطلع شد. او با انگشت اشاره اش به خانه پسرش به امدادگرانی که پشت نوار زرد ایستاده اند اشاره می کند. واحدی که چیزی جز چند اسکلت پیچ خورده باقی نمانده است. صدایش در هیاهوی دیگران گم می شود. چند سیلی به صورت سرخش زد.

به گزارش شرق، صدای گریه و فریاد مردم در همه جا به گوش می رسد. آثار انفجار را می توان از ابتدای خیابان طرقی که خیابان جاجرودی قرار دارد مشاهده کرد. این اثرات باعث شد رهگذران با تعجب به خانه ها و دیوارهای تخریب شده در اثر انفجار نگاه کنند.

هدف این حمله موشکی یک ساختمان اداری بوده است، اما به گفته ساکنان منطقه، بر اثر اصابت این حمله، یک مجتمع مسکونی با 20 آپارتمان به طور کامل تخریب شده و به خانه های اطراف آن آسیب جدی وارد شده است. کامیون ها و بولدوزرهای زیادی در خیابان کنار کوچه منتظر هستند. ساختمان تیر رو به خیابان نیز آسیب دید. در انتهای خیابان «تالار تشریفات الیزه» قرار دارد که پنجره‌هایش افتاده و درهایش تخریب شده است.

چشم مردم محل به خرابه ها می نگرد، به مردم بی گناهی که خانه، زندگی، شاید حتی زندگی داشتند، اما حالا همه چیز را از دست داده اند. جنگ بی رحمانه زندگی ها را هدف قرار می دهد. زندگی مردم عادی. شاید آنها هرگز خواهان جنگ نبودند و هرگز چنین وضعیتی را تصور نمی کردند.

وقتی موشک از آسمان فرود می آید، مهم نیست که کی هستی. یک فرد معمولی در خانه نشسته یا یک افسر در محل کار. جنگ خانه‌ها، رویاها و زندگی‌ها را ویران می‌کند، درست مانند آنچه دوشنبه گذشته برای ساکنان خیابان جاجرودی تهران رخ داد.

۱۴ نفر زیر آوار جان خود را از دست دادند

همه آمدند تا فروریختن ساختمان هایی را تماشا کنند که روزگاری در هر پنجره ای جان داشت. مثل داستان زندگی خانواده ای است که زیر آوار به هم چسبیده اند. زن و مردی میانسال با لباس راحتی به این خیابان می آیند، دست می زنند و از ماشین های سنگین جلوی ساختمان ها ناپدید می شوند: «اینجا خانه پسرم بود، پسرم و عروسم چند روزی بود که از تهران رفته بودند، اما تمام خانواده عروسم در خانه بودند، 14 نفر کشته شدند، تمام خانواده عروسم کشته شدند.

زنی از آن طرف خیابان با چهره ای رنگ پریده در پیاده رو این طرف و آن طرف می رود و در لحظه انفجار از خواهر کوچکترش بی خبر است. زن دیگری پتوی آبی را روی شانه هایش می اندازد: “او از برادرش خبر ندارد. خانه خواهرش در انفجار سوخت.”

“به پسرم چه بگویم؟”

در هر گوشه خیابان، مردم نشسته اند، ایستاده اند، یکدیگر را در آغوش گرفته اند، به دیوار تکیه داده اند و گریه می کنند. ناگهان یکی از فریادها بلندتر می شود، زنی از ماشین پارک شده نزدیک خیابان پیاده می شود و چند زن تازه وارد را در آغوش می گیرد: “کبدم درد می کند، کاش آنجا بودم.”

مردم دور آنها جمع می شوند. مردی گریان می گوید: مادرشان در ساختمان بود. مادرشان مادر همسرش است و او دیگر نمی داند چگونه با این فاجعه کنار بیاید: «طبقه پایین مادرم خانه ما بود، آن خانه حاصل کار من در تمام عمرم بود، اما دیگر وجود ندارد و تخریب شده است.

زن جوانی که به ساختمان های خاکستری رنگ که هنوز دود آتش بلند می شود نگاه می کند، با مشت به سینه اش می زند: «زنم با چشمان بسته رفت، زنم بدبخت مانده بود، خواب بود، خوابش برد، پسرم زنگ زد تا با پدرش صحبت کند، به او چه بگویم؟

با چهره ای چروکیده از اشک که ردی از دود سیاه از ساختمان ها روی گونه هایش باقی می ماند، فریاد می زند: “آیا به پسرم بگویم که او بی پدر است؟” آیا باید بگویم دیگر پدر نداری؟» زن دیگری او را در آغوش می گیرد، اما فریادهای او همچنان ادامه دارد که با مشت های مکرر به سینه اش می کوبد.

دختر جوانی خواهرش را زیر آوار یکی از این مجتمع ها گم کرد. از صبح که این خبر را شنیده لکنت زبان دارد و در گفتن جملات مشکل دارد. زن و مرد جوانی دستان او را گرفتند تا او را سوار ماشین کنند، اما او آنها را هل داد: خواهرم، خواهرم، خواهرم کجاست؟

در میان جمعیت، دو زن میانسال از لاین زرد انتهای خیابان می گذرند و به شهرک های تخریب شده می رسند: «وای ببین خانه چه شده است». یکی از آنها نگران تر به نظر می رسد. دست زن دیگر را می گیرد و او را با خود می کشد. آنها نیز ساعاتی پیش از این ماجرا مطلع شدند. چادر مشکی آنها به دلیل گرد و غبار موجود در هوای این منطقه خاکستری شد.

“هر چه داشتم از بین رفت”

پر از چهره های شکسته ای است که هرگز به قبل از این حادثه باز نمی گردند. مثل بچه بزرگی که کنار میز خیابون نشسته، با چشمای قرمز، بعد از چند ثانیه سکوت با صدای بلند میگه: خدای من، خدای من. از طرفی پیرزنی مدام با موبایلش حرف می زند، گوشی را قطع می کند و می گوید خانه اش ویران شده است: «ببین، چیزی از خانه مانده؟ فکر می کنی خانه دیگری هم داشته باشم؟ تمام شد، همه چیزم تمام شد، دیروز خانه دخترم بودم، وقتی اینجا را زدند، آمدم و دیدم خانه ای نمانده، صدایش می لرزد، اشک هایش می لرزد. دختر جوانی مادرش را محکم در آغوش می گیرد.

آتشی در یک گودال حلبی روشن می شود، چند نفر زنی را که در پتو پیچیده اند به آتش می آورند. برادرش را هم از دست داده و از شب گذشته منتظر بیرون آمدن تابلویی از زیر آوار است. مردی کنار نهر روی زمین نشسته و گریه می کند، هنوز دستش پانسمان دارد و چند نفر به او دلداری می دهند. مردی با هودی سبز در کار آواربرداری شرکت می کند.

مردی که خانه اش را در مشکتباران از دست داده و در زمان انفجار در خانه نبود، گفت: از اول هفته در خانه مادرم بودیم، شنیدم صبح به اینجا حمله کرده اند، منتظرم تا همسرم بیاید، ببینیم باید چه کار کنیم. این زوج تازه ازدواج کرده اکنون خانه خود را از دست داده اند: “من امیدی ندارم. این خانه همه چیز ما بود.”

در آن طرف نوارهای زرد، آتش نشانان و مردم در حال بیرون آوردن وسایل سالم از زیر آوار هستند، در حالی که بولدوزرها کار آواربرداری را انجام می دهند. یک ماشین لباسشویی و تعدادی لوازم برقی در گوشه خیابان چیده شده است. از ساختمانی که برخورد کرده هنوز دود بیرون می‌آید، شیلنگ‌های آتش نشانی روی زمین هستند و آب به داخل ساختمان می‌ریزد. این موشک حداقل چهار خانه را ویران کرد.

یکی از آتش نشانان با دست به فردی که عملیات را انجام می دهد اشاره می کند اما جواب ما را نمی دهد. آتش نشان دیگری به آنها هشدار داد که زودتر به آنجا برسند زیرا ساختمان در حال فروریختن است. در یک واحد ساختمان یک کتابخانه سوخته وجود دارد و در بقیه واحدها قسمت سالم وجود ندارد. یکی از آنها می گوید: «اینجا حداقل 20 واحد آسیب دیده است. با شمارش شست می توان میزان خسارت و تلفات جانی در تصادف را بسیار زیاد دانست.

مرد دیوانه ای با سفره و ماهیتابه در خیابان ترقی از میان جمعیت می گذرد و به مردم نگاه می کند و می گوید: این همان چیزی است که از خانه ام باقی مانده است. جنگ زندگی مردم این منطقه را مانند بسیاری دیگر ویران کرد. مجتمع های تخریب شده توسط موشک ها از اطراف میدان رسالت نیز قابل مشاهده است. خانه‌هایی که عصر دوشنبه بر سر مردم فرو ریختند و ماشین‌هایی که در خیابان‌ها پارک شده بودند، رفته‌اند.

حمله موشکی به یکی از مراکز اداری باعث تخریب کامل مجتمع های این خیابان شد. موج انفجار ساختمان های اطراف را تا شعاع بیش از 300 متر هدف قرار داد. از اداره پست نبش خیابان سهند تا خانه های بدون دیوار و بدون پنجره در خیابان های فرعی. همه آنها برهنه هستند.

در این خیابان دیگر هیچ نشانی از زندگی نیست، بر اثر انفجار روز دوشنبه ساختمان های بلند در حال سوختن هستند و مردی با موهای سفید و لباس های خاکی سر تا پا به این ویرانی نگاه می کند: خانه ام سوخت، لعنت بر عامل و عامل آن. این مکان پر از داستان افرادی است که عزیزان خود را زیر آوار خانه هایشان رها کرده اند. جانبازان آواره این روزها.

چند چادر سفید با تابلوهای هلال احمر در خیابان های فرعی «سهند» و «جاجرودی» دیده می شود. مردی از نیروهای هلال احمر پوشه ها و پرونده های زیادی در دست دارد و مقاله ای در توضیح ماجرا می نویسد.

زنی که خانه اش ویران شده و از چادرها بیرون آمده است می گوید: خسارات ما را ارزیابی می کنند، نمی دانم چقدر به ما کمک می کنند، اما معتقدم این اموال و جان من دیگر برنمی گردد، به من نگاه نکنید که اینجا ایستاده ام و دیگران را دلداری می دهم، من از درون خسته شده ام، عاقبت تمام زندگی ام جلوی چشمم از بین می رود.

عملیات تخریب در منطقه اصلی محل حادثه ادامه دارد. ساختمان ها در حال فروریختن هستند و امدادگران به مردم هشدار می دهند که جلو نروند. اما برخی از ساکنان قصد دارند به برخی از ساختمان‌هایی که هنوز باقی مانده‌اند نفوذ کنند، فقط اگر چیزی دست نخورده در خانه‌هایشان باقی بماند.

مرد میانسالی می گوید: خوشحالیم، شاید چیزی در خانه مانده باشد، ببریم. زندگی ما با ابزار یا بدون ابزار، احتمالاً حتی ابزار نیمه سوخته ویران شده است.» اما او همچنان منتظر است و منتظر مجوز برای امدادگران برای ورود به ساختمان نیمه سوخته است.