از سوی دیگر، بررسی این گونه فیلمها، بهویژه در سالهای بعد، نشان میدهد که طراحی نیروی مخالف، موانع دراماتیک و عوامل شکلدهنده مسیر قهرمان به سوی رشد و کمال، اغلب فاقد انسجام و کارکردی خاص در متن روایت است. در این زمینه، ظهور فیلمی مانند کوچ از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اثری که بسیاری از این مفروضات را به چالش می کشد و نشان می دهد که مقوله بازنمایی یک قهرمان باورپذیر اگر بر اساس فیلمنامه طراحی شده و کارگردانی هوشمندانه باشد، همچنان ممکن و موثر است.
«کخ» با تمرکز بر دوران کودکی و نوجوانی یکی از قهرمانان مهم ملی، مسیری متفاوت از الگوهای معمول در سینمای زندگینامه را فراتر از خلاقیت ذاتی نویسنده برمی گزیند. فیلم عجله ای برای اسطوره سازی و یا قرار دادن قهرمان خود در موقعیتی دست نیافتنی از همان ابتدا ندارد. برعکس، روایت از نقطهای شروع میشود که قهرمان هنوز زندگی عادی خود را دارد. زندگی ای که در بستر اقلیمی خاص بین ایلیاتی ها و زندگی روستایی شکل گرفته و این بستر در شکل گیری شخصیت او نقش تعیین کننده ای دارد.
فیلمساز عاقلانه از ترس از آب و هوای بکر محل فیلمبرداری دوری می کند و به جای ارائه تصاویر کارت پستال، از طبیعت و جغرافیا به عنوان عنصری دراماتیک در خدمت روایت استفاده می کند. این منطقه نه تنها یک پس زمینه زیبا بلکه بخشی از زیست کره قاسم است. دنیایی که مستقیماً بر رفتار، انتخاب ها و دیدگاه آنها نسبت به زندگی تأثیر می گذارد.
یکی از دلایل کلیدی موفقیت «کوچ» فیلمنامه با دقت و وسواس طراحی شده است. هیچ شخصیتی در ساختار روایت وجود ندارد که کارکرد دراماتیک نداشته باشد و هر یک از شخصیت ها حتی در کوتاه ترین وجودشان نقش ویژه ای در پیشبرد داستان یا تعمیق دنیای اثر دارند. این سازگاری نشان می دهد که نویسنده به درستی معماری سناریو و اهمیت روابط علی بین شخصیت ها را درک کرده است.
روایت به جای تکیه بر تصادفات یا اغراق ها، بر پیوند منطقی اعمال و پیامدها تکیه دارد که به ایجاد دنیایی باورپذیر کمک می کند. بیننده با فیلمی روبهرو میشود که هر عنصری، از شخصیتها تا موقعیتها، دلیلی برای وجود دارد و هیچ چیز تزئینی و غیرضروری در متن وجود ندارد.
علاوه بر این، شخصیت پردازی قاسم به عنوان محور اصلی روایت، نمونه قابل توجهی از عملکرد تدریجی و غیر شاعرانه قهرمان است. فیلمساز آگاهانه از طراحی موقعیت های گلدرشت دور می شود که توانایی او را به عنوان یک قهرمان به نمایش بگذارد. قاسم در کودکی اساساً هیچ تفاوتی با کودکان دیگر نداشت. او همان بازی ها را انجام می دهد، همان ترس ها و آرزوها را دارد، جهان هستی از دل زندگی روزمره جاری می شود. اما آنچه او را به تدریج متمایز می کند نوع غرایز، واکنش های او و نحوه مواجهه با موقعیت هاست. این تفاوت ها نه از طریق گفتگوی توضیحی، بلکه در قلب رفتارها و انتخاب ها رخ می دهد. این ظرافت شخصیت را از سطح تیپ قهرمانانه فراتر می برد و به شخصیتی ملموس و انسانی تبدیل می کند.
علاوه بر فیلمنامه، کارگردان نیز نقش تعیین کننده ای در موفقیت فیلم دارد. نحوه برخورد دوربین با روایت خلاقانه و هدفمند است، طوری طراحی شده است که بیننده را تا حد امکان در مرکز داستان قرار دهد و در مسیری همدلانه نسبت به شخصیت قاسم قرار دهد. دوربین بیشتر از یک ناظر بیرونی می شود، اغلب در دوستی نزدیک با شخصیت اصلی. دوستی که به تجربه ای احساسی و جذاب برای بیننده می انجامد. فیلمسازان آگاهانه با این انتخاب های بصری از خودنمایی پرهیز می کنند و در خدمت روایت می مانند. اسفندیاری به جای اینکه مهارت های فنی خود را به طور مستقل نشان دهد، کارگردانی خود را بر ایجاد ارتباط بین مخاطب و داستان متمرکز کرد.
پرهیز از تظاهر یکی از جنبه های مهم بلوغ کارگردان در «کخ» است. اسفندیاری به خوبی می داند که در چنین روایتی فرم باید در خدمت محتوا باشد نه محتوا. میزانسن، کادربندی و حرکت دوربین همگی برای انتقال معنا بدون جلب توجه بیش از حد طراحی شده اند. در نتیجه بیننده به جای پیروی از تکنیک، درگیر سرنوشت شخصیت ها و مسیر روایی می شود. این رویکرد به ویژه در فیلمی که گاه دچار اغراق های سبکی می شود، امتیاز قابل توجهی است.
کوچ نیز نمونه موفقی از فیلمی است که به جای شعار، معنا می آفریند. کارگردان به جای بیان مستقیم و شفاهی مفاهیم ارزشی، آنها را در مرکز موقعیت ها و رفتارها قرار می دهد. مفهوم قهرمان ملی نه در نتیجه یک رویداد بزرگ یا یک ویژگی خارقالعاده، بلکه در نتیجه یک روحیه مضطرب و انسان دوستانه ترسیم شد. فیلم نشان میدهد که چیزی که یک شخصیت را قهرمان میکند، اول از همه دیدگاه او نسبت به دنیای اطراف، احساس مسئولیت در قبال دیگران و توانایی تصمیمگیری در لحظات حساس است. این دیدگاه قهرمان را از موقعیتی غیرقابل دسترس پایین می آورد و او را به فردی قابل لمس و قابل درک تبدیل می کند.
از منظر اقتباسی، «کوچ» تجربه ارزشمندی است. در شرایطی که سینمای ایران با فقر جدی آثار اقتباسی مواجه است، اسفندیاری توانسته ترجمه ای بی عیب و نقص و در عین حال خلاقانه از متن به تصویر ارائه دهد. مقوله اقتباس در «کوچ» نه به وفاداری مکانیکی محدود می شود و نه به تفریحات عجیب و غریب منجر می شود. کارگردان با درک قابلیت های سینما، متن را به گونه ای بازنویسی کرد که هم استقلال اثر را حفظ کرد و هم روح منبع اقتباس را در تصویر حفظ کرد.
فصل مربوط به نوجوانی اوج دراماتیک فیلم را تشکیل می دهد و رویدادهای گیرا و حساب شده را طراحی می کند. در این قسمت، ویژگی های شخصیتی قاسم مانند قدرت رهبری، دیدگاه انسان دوستانه و قدرت تصمیم گیری به طور طبیعی و تدریجی نمایان می شود. این رویدادها نه تنها برای ایجاد هیجان، بلکه در خدمت رشد شخصیت طراحی شده اند و هر یک گامی در مسیر شکل گیری قهرمان محسوب می شوند. از منظر رسمی، فیلم در این بخش نشان میدهد که چگونه میتوان از عناصر اجرایی مختلف برای افزایش علاقه و خاطرهانگیزی در عین حفظ روایت شخصیت محور استفاده کرد.
در نهایت «کخ» موفق می شود رابطه صمیمانه و پایداری بین مخاطب و شخصیت ها برقرار کند. رابطه ای که در آن سرنوشت شخصیت ها مهم می شود و مخاطب خود را درگیر مسیر آنها می بیند. این فیلم از نظر انسجام روایی، حساسیت در فیلمنامه، خلاقیت اجرایی و دوری از شعار، چیزی از آثار شاخص جشنواره کم ندارد و حتی می تواند از نظر فیلمسازان باتجربه همتراز فیلم ها باشد.
«کخ» نشان می دهد که محمد اسفندیاری نه تنها یک استعداد نوظهور، بلکه فیلمسازی با نگاهی مولف و درک عمیق زبان سینماست. او فیلمسازی است که می تواند مفهوم قهرمان را از دل زندگی روزمره و دغدغه های انسانی بیرون بکشد و او را به گونه ای باورپذیر و ماندگار به تصویر بکشد.
5959
گردآوری شده از رسانه خبر آنلاین






ارسال پاسخ