مشکلات آموزش مجازی در بستر «شاد».

مشکلات آموزش مجازی در بستر «شاد».

حضرت غزل در اعتماد نوشت: ماه نیسان است. هوا خوب است، آسمان آبی است، صدای پرندگان همه جا را فرا می گیرد. درختان سبز هستند. این روزها باید بنوشیم و لذت ببریم. در شهر قدم می زدیم، کوله هایمان را در برابر نسیم بهاری و باران بی وقفه که به سر و صورتمان می خورد، حمل می کردیم.

هر چند روز باید به پارکی می رفتیم که بچه ها دستشان را می گرفتند، می دویدند و بازی می کردند و صدایشان شهر را پر می کرد. خیابون ها باید تا الان پر شده بود، همه از تعطیلات برمی گشتند و بعد از دو هفته تعطیلی، شنبه خود را با گرولند شروع می کردند.

همه به دفتری رفتند و هفته اول را دیوانه وار گذراندند و تا پایان فروردین، طولانی ترین ماه سال، روز شماری کردند. حالا باید به فکر سفر به اردیبهشت باشند. بچه های مدرسه باید بسته های نوروزی خود را تحویل می دادند و 15 روز بعد در صبح شنبه برای رفتن به مدرسه و ملاقات با دوستان خود دراز کشیدند.

زندگی باید اینگونه باشد، اما اینطور نیست. عید امسال یکی از بدترین تعطیلات مردم ایران بود. صدای انفجار حتی تا لحظه تحویل آنها را ترک نکرد. با وجود موشک ها خرید کردند، هفت سین هایشان را انداختند و نوروز را تبریک گفتند. اما قلبش پر از خون و اشک و نفرت است.

همه تلاش خود را کردند تا طبق معمول جشن کودکان را جشن بگیرند، اما نتیجه ای نداشت. بچه ها دیگر اصرار نداشتند که تعطیلات را جشن بگیرند. به بچه ها گفتم جنگ شده. آنها هم مثل بقیه می دانند که اسرائیل و آمریکا به ایران حمله کردند. اما آنها نمی دانند چرا. آنها گیج هستند اما سعی می کنند زیاد به جنگ فکر نکنند.

من به آنها اطمینان دادم که ما در امان هستیم، همه ما مراقب خودمان هستیم. اگر صدایی نزدیک شود، می توانیم خودمان را جبران کنیم. تعطیلات کودکان ادامه دارد. مدرسه شروع شده است، اما چگونه باید شروع شود؟ همه چیز آنلاین و سخت است. روز اول نتوانستیم وصل شویم و مدرسه آنلاین را از دست دادیم.

منتظر بودیم تا مسئول فنی مدرسه به کمک ما بیاید و ما را وصل کند. من خیلی حرصم در مورد مشق ماکان بود. الان همه چی رو گذاشتم مدرسه ای که در یک ماه و نیم گذشته 7 روز تعطیل بود 13 روز آفلاین بود و بعد به تعطیلی رفت و کاملا تعطیل شد. حتی اگر در حال حاضر آنلاین است، اتصال همیشه قطع می شود.

بچه ها بیش از یک ماه است که کلاس خود را ندیده اند. آنقدر غرق خبر بودم که طاقت نداشتم بچه را وادار به انجام تکالیف نوروزی کنم. همه خانواده کمک کردند و همان چند صفحه را آماده کردیم. انگار به جایی رسیده ام که شبیه هیچ جای دیگری نیست. از آنجایی که معلوم نیست این جنگ به کجا ختم می شود و زندگی ما کی به پایان می رسد، درس خواندن برای من تبدیل به یک موضوع حاشیه ای شده است. ما هر روز با یک شگفتی جدید روبرو می شویم.

خبر پتروشیمی روز شنبه منتشر شد. پاهایم ضعیف شده است. من به همه چیز در یک روز فکر کردم. بازسازی زیرساخت هایی مانند پتروشیمی ماهشهر چقدر طول می کشد؟ زندگی کارگرانی که در آنجا کار می کنند، بعداً چه خواهد شد. قبلا از انستیتو پاستور خبری بود. قبلاً اخباری مبنی بر موفقیت آمیز بودن این دارو وجود داشت.

در این میان اخباری از دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی مهم می رسید که همه را متاثر می کرد. خانه من با یکی از این دانشگاه ها یک کیلومتر فاصله دارد. اما من دیگر نگران خانه ام نیستم. من دیگر نمی دانم خانه ام کجاست. خانه من می تواند همین جا باشد. روستایی در نزدیکی یک شهر کوچک. شاید خانه من بوشهر باشد، شاید هرمز، شاید خارک، شاید اصفهان، شاید هفتکل خوزستان، شاید اسکله چابهار، شاید عسلویه.

خانه من در این گربه زیبا است که تقریباً هزاران سال قدمت دارد. دیگه برام مهم نیست چون اوایل جنگ تهران نبودم، تاکید کردم که خانه را می دزدند و شیشه ها را پایین می آورند. حالا وقتی خانه های خاک شده تهرانپارس، نارمک، جنت آباد و کرج را می بینم، وقتی عکس مردمی را می بینم که روی زمین ایستاده اند و بقایای وسایل خود را در دست دارند و جایی نمی روند، آنقدر شرمنده می شوم که شما نگران خانه خود هستید؟ جانشان رفت، خانواده هاشان رفت، بچه هایشان را از دست دادند، نگران پنجره های خانه ات هستی؟

دیشب در حالی که خواب بودم سایت هلال احمر را برای ثبت نام باز کردم. فرم طولانی بود و تمام فیلدها را پر کردم. امیدوارم کمکی باشم نمی دانم در کدام قسمت از کرسنت کمک می خواهند. كمبود امدادگر وجود دارد یا در پشت صحنه درخواست كمك می كنند. آنها راننده می خواهند، تدارکات می خواهند، آشپز می خواهند.

می دانم که حاضرم برای امدادگران، آتش نشانان و همه کسانی که جان خود را برای ایران و مردمش داده اند، هر کاری انجام دهم. حاضرم بروم کار گلی انجام دهم اما قرار نیست گوشه ای بنشینم و غمگین باشم و شعر ناامیدی بخوانم.

من می خواهم برای جان باختن نجات دهندگان، آتش نشانان، کادر پزشکی و همه کسانی که در این 38 روز جنگ شبانه روزی زندگی کردند، در برابر انساندوستی و میهن پرستی تعظیم کنم. آنها مردند تا شهروندانشان زنده بمانند. فرم را پر می کنم و گوشی را کنار می گذارم. گاهی یاد شعر فریدون مشیری می افتم و آنقدر با خودم می خوانم تا چشمانم ببندد: «اینجا ریشه در خاک دارم/ این سرزمین را دوست دارم چه کثیف چه پاک/ تا نفسی باقی بماند اینجا می مانم».