«بابا!… بابا!… بابا!…»
اکنون و در همین لحظه، فریاد دختری از زیر انبوه خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می رسد. نالهای تکاندهنده نگاهم را به سوی او نشاند و ناگهان کوهی از یخ و سرما تمام وجودم را فرا گرفت. در چند قدمی دست کوچک کودکی را می بینم که به سمت من دراز شده است، با ترس به چشمانم نگاه می کند، التماس می کند، کمک می خواهد.
دختربچه ای که به کیسه ای کوچک و خون آلود که عروسکی زیبا و خندان روی آن بسته شده است، زیر خاک کلاس ویران شده می میرد و هر لحظه که می گذرد به مرگی دلخراش نزدیک می شود. کوهی از مواد سنگین ناشی از انفجارهای مهیب موشک، جثه کوچک کودک را پنهان می کند و پشت غبار فضا فقط دو چشم زیبا و گریان به من نگاه می کنند.
با دیدن قیافه کودک بی گناه کشورم به شدت می لرزم، دریایی از انزجار گلویم را پر می کند و اشک در چشمانم می نشیند.
دیگر فقط من نیستم، انگار تمام دنیا اشک می ریزد و زمان انگار لحظه ای متوقف می شود…
حالا شهر کوچک میناب و عزادارانش به ویرانه های ریه های سوخته راکت اندازهای بربری نگاه می کنند تا صدای چند دانش آموز گرفتار در زیر کوهی از آوار را بشنوند و آنها را از روی زمین بیرون بکشند.
دخترک زیبا که بدن کوچکش و بدن خون آلودش همراه نوزادش زیر آوار گیر کرده بود، آخرین نفس هایش را می کشد و با تصویری تاریک، دستش را از میان شکافی باریک وسط سنگ ها و تیرهای آهنی و دیوار فروریخته به سمت من دراز می کند تا به کمکش بیایم و هوای تازه اش را بیاورم و نجات دهنده زندگی ضعیف و نحیفش باشم.
سکوت جایز نیست و باید فوراً کاری کرد. پس فوراً به سمتش می دوم و سنگ و چوب و آجر و مصالح ریز و درشت را هل می دهم و بعد از دقایقی در آغوش پدر می نشیند تا اینکه امدادگران آرام با آژیرهایشان او را به بیمارستان می برند و به او جانی تازه می بخشند…
می خواهم دوباره در میان ویرانه های جنگ ناجوانمردانه بنویسم تا از درد و خون و وحشت و ناله های مردم امروز بگویم. هواپیماها، بمبها و موشکهای مهلکی که در آسمان پاک کشورم پرواز میکنند و جانها را میگیرند، با ظلم کامل متوجه کودکان و مردم بیدفاع کشورم میشوند. می خواهم از دختران زیبای شهرم بنویسم که با کیف های مدرسه شان زیر آوار مدفون شده اند، می خواهم از فریاد مادران مرده ای بگویم که در کنار آوار و ترکش موشک های منفجر شده عزادارند و بی صدا و متعجب گریه می کنند و چشمانشان به آسمان پاک خدا خیره می شود و کمر شکسته درد سنگین پدران.
در گوشه ای از آوار، روی تلی از خاک، از بلندگوی نیمه شکسته رادیو، صدای بلند و ممتد شلیک موشک های مدافعان و دلاورمردان کشورمان به گوش می رسد و در فاصله کمی از آن، پدران و مادران دیگری به گوش می رسد که با شتاب زمین و سنگ و سیمان را با چنگ و چنگ و دندان بلند می کنند تا شاید ردی از جان فرزندان و دندان هایشان بیابند. آنها بدون لحظه ای توقف وارد جنگ آوار شدند تا به بچه ها جان تازه ای بدهند و هر چه زودتر آنها را به زندگی برگردانند. ..
به نوشتن ادامه می دهم و هر لحظه کلمات روی کاغذ سفید جلوی من بیشتر نقش می بندند و کلمات شکل و معنا و مفهوم جدیدی به خود می گیرند، اما وسط هر چند کلمه نوشته شده، صدای مهیب هواپیماهای عبوری و انفجار مهیب بمب ها و موشک های دشمن در گوشه و کنار شهر مرا گیج می کند، دفترچه یادداشت و قلمم، ترس و هوشیاری قلبم از مرگ محو می شود. جسم و روح، روح و جان من. این خیلی اذیتم میکنه
خدایا! چرا الان اینقدر نگرانم و وضعیت فعلی خود را درک نمی کنم؟ صبح امروز بیش از 250 دانش آموز با خوشحالی و خندان با مادرانشان خداحافظی کردند و راهی مدرسه شدند اما همچنان دانش آموزان زیادی به همراه تعدادی از کادر آموزشی دلسوز زیر آوار ماندند و تلاش برای نجات جان آنها ادامه دارد. امدادگران زحمتکش هر چند دقیقه یک بار کودکی مجروح یا شهید کوچکی را از زمین بیرون می کشند، فریاد دردناک مردم در خلاء تاریک شب، فریادهای بلند و دردناک مادران و خانواده های داغدار آتش مکان و زمان را به آتش می کشند و اشک ستارگان ماتم را بر زمین خونین می ریزند.
“یا حسین! این کودکان مظلوم به کدامین گناه کشته شدند؟ به خاطر قتل تو؟!”
نمی دانم چرا امشب این ماتم و جنازه ها تمام نمی شود و این درد و اندوه سنگین از این مکان نمی گریزد و سکوت و آرامش در این سرزمین سوزان نمی نشیند؟ الهی! چرا در حال حاضر حال عجیبی دارم و کینه سنگینی بر گلویم سنگینی می کند؟ چرا احساس می کنم که فردا نیست، نور خورشید نیست، صبحی نخواهد بود، خورشید درخشان دیگر هیچ وقت ظاهر نمی شود و به مردم صبور، آزاده، خوش فکر، شریف و ارزشمند کشورم سلام می کنم.
حالا به خودم میبالم چرا گوشه خرابه مدرسه نشسته ام و کاری از دستم بر نمی آید؟ وای امشب چقدر کوچیک و ضعیف شدم. بارها از خودم می پرسم که از صبح امروز تا دیشب که مدرسه و بچه های کشورم مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت، چه کردم، چه اقداماتی برای کمک به مردم داغدار انجام دادم. چرا در حال حاضر اینقدر گیج و درمانده هستم و نمی توانم کاری انجام دهم؟ چرا این خودکار به سختی تکان می خورد و می نویسد و کلمات به راحتی روی صفحه سفید جلوی من چاپ نمی شوند و… خدایا چگونه از خنده و شادی و بازیگوشی زیبای دانش آموزان نرم زبان و فرزندانشان بنویسم؟ چگونه می توانم از عشق آنها بگویم که همیشه لبخند بر لبان پدر و مادر می نشاند و آنها را سرشار از شادی و امید می کند؟
نه، دیگر نمی توانم آن انفجار مهیب، آوارهای هولناک و فریاد بچه های گرفتار شده زیر آوار را توضیح دهم و هر لحظه که می گذرد راه رسیدن به آنها و نجاتشان سخت تر می شود. من طاقت نوشتن را ندارم از استخوان های شکسته، بدن های بی سر، بدن های ژولیده کودکان که بین سنگ و سیمان و آهن و بتن گیر کرده اند، نمی توانم چیزی بنویسم، نمی توانم چیزی بگویم و…
دیگر چهره های زیبا و خنده های بچه های مهربان شهرم را نمی بینم و نمی شنوم و حالا فقط فریاد یک دختر بچه از زیر انبوه خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می رسد. نالهای تکاندهنده نگاهم را به سوی او نشاند و ناگهان کوهی از یخ و سرما تمام وجودم را فرا گرفت. در چند قدمی دست کوچک کودکی را می بینم که به سمت من دراز شده است، با ترس به چشمانم نگاه می کند، التماس می کند، کمک می خواهد. کوهی از مواد سنگین ناشی از انفجارهای مهیب موشک، جثه کوچک کودک را پنهان می کند و پشت غبار فضا فقط دو چشم زیبا و گریان به من نگاه می کنند.
با دیدن قیافه کودک بی گناه کشورم به شدت می لرزم، دریایی از انزجار گلویم را پر می کند و اشک در چشمانم می نشیند.
دیگر فقط من نیستم، انگار تمام دنیا گریه می کند، زمان برای یک لحظه می ایستد.
«بابا!… بابا!… بابام…»
* حمیدرضا نظری، نویسنده و کارگردان معاصر تئاتر، دهه هاست که در وادی ادبیات داستانی و نمایشی می نویسد که حاصل آن انتشار بیش از 300 داستان، مقاله، یادداشت و فیلمنامه کوتاه در مطبوعات، خبرگزاری ها و سایت هاست. از نوشتههای او میتوان به داستانها و نمایشنامههایی چون «سمفونی باشکوه شب و جنون، مادری در باران فریاد میزند، مرگ نویسندهای، پیامبری که اکنون گریه میکند، راز مردی، داستان خیالی سفر عشقی من با پروانه»، «سکوت بچهها در نگاه ناگوار در،» کشور من و اشک به درازای تاریخ».






ارسال پاسخ