آینده نیک دانفورث، معاون سردبیر مجله فارین پالیسی
به گفته انتخابتو از مجله فارین پالیسی: اگر به گزارش های ماه گذشته نگاه کنیم، گفته می شود که این دستور در گرینلند به دست دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا منهدم شد. جایی که او آخرین تیر خود را با تهدیدهای بی دلیل علیه متحد ناتو شلیک کرد. این روایتی ساده انگارانه است که «مرگ نظم بین المللی لیبرال» را به یک صحنه خاص و یک متهم تقلیل می دهد.
با این حال، این اولین بار نیست که آگهی ترحیم این دستور منتشر می شود. پیش از آن نیز بارها خبر مرگ او دهان به دهان منتشر شده بود. پس قاتل واقعی کیست؟ آیا این جورج دبلیو بوش بود که با ادعاهای دروغین درباره سلاح های هسته ای عراق چاقو را به زمین انداخت؟ یا این باراک اوباما است که با عدم اجرای «خط قرمز» در سوریه ضربه مهلکی وارد کرد؟ نکتهای که ما در مورد اتهام مطرح میکنیم، دیدگاه ما را نسبت به جهان نشان میدهد نه اینکه پاسخ روشنی بدهد.
تحولات عمده تاریخی معمولاً نتیجه یک علت واحد نیستند. در عوض، آنها نتیجه زنجیره ای از عوامل همپوشانی هستند، به ویژه زمانی که در مقیاس جهانی رخ می دهند. «نظم بین الملل لیبرال» دشمنان کمی نداشت و پیش از این نیز بارها زخم های عمیقی خورده بود. بنابراین سؤال صرفاً «چه کسی شلیک کرد» نیست، بلکه «آیا اساساً دستور مرده است»؟ یا شاید با کنار گذاشتن دونالد ترامپ از لفاظی های خود در مورد گرینلند، او یک بار دیگر عقل خود را از دست داده است.
هر کالبد شکافی اول از همه نیاز به شناسایی جسد دارد. همانطور که بحثهای دههای بر سر انقراض این فرقه نشان میدهد، حتی در مورد تعریف آن هم اتفاق نظر روشنی وجود ندارد. اما به طور کلی «نظم بینالملل لیبرال» به مجموعهای از نهادها، قوانین و ارزشها اطلاق میشود که باید رفتار دولتها را در عرصه بینالمللی هدایت کند. اختلاف نظر در مورد زمان و نحوه مرگ این فرقه شاید نشانه آن باشد که با ساختاری روبه رو هستیم که ناگهان فرو نمی ریزد، بلکه آرام آرام فرسایش می یابد و در عین انکار مرگش نفسش را می گیرد.
بسیاری از اجزای این نظم، از سازمان ملل گرفته تا کنوانسیون های بین المللی حقوق بشر و پیشگیری از نسل کشی، پس از جنگ جهانی دوم در خرابه ها شکل گرفت. با این حال، حیات این آرمان ها از ابتدا با واقعیت قدرت محدود شد. با شروع جنگ سرد، نظم تازه شکل گرفته تحت فشار رقابت ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک قرار گرفت و قدرت اولیه خود را از دست داد.
دهه 1990، زمانی که بلوک شرق فروپاشید، لحظه امید بود. سیاست گذاران خوش بین آمریکایی بر این باور بودند که تاریخ سرانجام به نفع آنها تمام می شود و رویای دیرینه “دنیای بهتر” در دسترس است. با این حال، این خوش بینی دیری نپایید. عوارض در مدت زمان بسیار کوتاهی خود را نشان داد و به این ترتیب اولین ترک ها ظاهر شد.
کوزوو
در یکی از تصویرهای نمادین آن دوره، بیل کلینتون پشت تریبون ایستاد و در حالی که هلیکوپترها بر فراز اردوگاه در پس زمینه شناور بودند و با سربازان آمریکایی، بریتانیایی و فرانسوی صحبت می کردند، در جمع بزرگی از سربازان سخنرانی کرد. بسیاری بعداً به نیروی بین المللی حافظ صلح ناتو در کوزوو پیوستند. این دیدگاه که مداخله واشنگتن برای ایجاد کوزوو مستقل نقض نظم بین المللی لیبرال است، دیدگاه غالبی نیست و عموماً در حاشیه باقی می ماند. اما این روایت برای بخشی از چپهای راستگرا که مستعد قرائتهای غیرمتعارف و تحلیلهای ژئوپلیتیکی هستند، جذابیت خاصی پیدا کرده است. در این قرائت، کوزوو نه تنها به عنوان یک مداخله بشردوستانه، بلکه به عنوان اولین ترک جدی ساختار نظمی تلقی می شود که قرار بود قانون را با زور جایگزین کند، اما خود بار دیگر به زور متوسل شد.
در سال 1999، اسلوبودان میلوشویچ، رئیس جمهور صربستان، سرکوب وحشیانه و بی امان جدایی طلبان آلبانیایی قومی در کوزوو را آغاز کرد. پس از مداخله دولت بیل کلینتون چند سال پیش برای توقف جنگ نسل کشی میلوسویچ در بوسنی و هرزگوین، این بار واکنش واشنگتن بسیار سریع تر و قاطع تر بود. ایالات متحده صربستان را بمباران کرد و یک نیروی حافظ صلح به رهبری ناتو و سازمان ملل متحد را به کوزوو فرستاد. این مداخله در نهایت راه را برای بسیاری از جامعه بین المللی برای به رسمیت شناختن کوزوو به عنوان یک کشور مستقل در سال 2008، با وجود مخالفت سرسختانه بلگراد، هموار کرد.
برای بسیاری از انترناسیونالیستهای لیبرال که تردید کلینتون در مورد بوسنی را با خشم و ناامیدی دنبال کردند، این اقدام سریع یکی از اولین نشانههایی بود که نشان میدهد نظم بینالمللی مورد نظر آنها ممکن است، حداقل در برخی موارد، مطابق وعدهها عمل کند. اگرچه پویایی جنگ سرد مداخلات مؤثر نهادهایی مانند سازمان ملل را از زمان جنگ کره فلج کرده بود، روسیه در اواخر دهه 1990 به حدی ضعیف شده بود که مانعی جدی ایجاد کند. به گفته حامیان ناتو در نتیجه، ناتو توانست قاطعانه برای برقراری نظم و دفاع از حقوق بشر وارد میدان شود.
اما به گفته منتقدانی مانند نوام چامسکی، مشکل اینجاست. از دیدگاه آنها، اقدام نظامی عملا یکجانبه ناتو با اجرای عدالت بین المللی سازگار نبود، بلکه پوششی برای استفاده از نیروی سخت بود. در این زمینه، وسواس دونالد ترامپ به گرینلند تصویری جدید اما آشنا ترسیم میکند: جامعه مفسران هنوز در بازنمایی رئیسجمهور ایالات متحده و اقدامات او دچار انحراف هستند. بین تشدید جنون و نادیده گرفتن تداوم. این کشمکش تفسیری همان بحث قدیمی را به یاد می آورد: آیا مداخله به ظاهر اخلاقاً اجتناب ناپذیر، شاهدی بر عملکرد نظم لیبرال است یا نشانه ای از فروپاشی تدریجی آن؟
عراق
در تصویر نمادین دیگری از آغاز قرن جدید، یک سرباز آمریکایی پوستر صدام حسین را از دیواری در جنوب عراق برمی دارد. این صحنهای است که نوید فروپاشی یک رژیم را میدهد، اما سالها هرج و مرج را نیز نوید میدهد. در 21 مارس 2003، با پیشروی نیروهای ائتلاف برای سرنگونی صدام، جنوب عراق در هرج و مرج فرو رفت.
تهاجم دولت جورج دبلیو بوش به عراق قرار بود نسخه ای «بزرگتر و بهتر» از کوزوو باشد: سرنگونی یک دیکتاتور بی رحم، گسترش دموکراسی و تثبیت بازار نفت. در ابتدا، بسیاری از چهره های برجسته بین المللی گرایی لیبرال از این پروژه حمایت کردند. اما نمی توان غرور و بی تدبیری نهفته در این تصمیم را از همان گام های اولیه پنهان کرد. اگرچه بوش با تأسیس «ائتلاف مشتاقان» و تلاش برای به دست آوردن نوعی مشروعیت از سوی سازمان ملل متحد، ژست چندجانبه گرایی انجام داد، اما یکجانبه گرایی واقعی در پشت پرده برای همه آشکار بود.
پیامدها، به ویژه برای هزاره ها، ویرانگر بوده است. فاجعه عراق باعث ناامیدی عمیق شد و ایده “مداخله بشردوستانه” را برای بسیاری بی اعتبار کرد. جنگ چهره خشن قدرت آمریکا و نفاق نهفته در لفاظی های لیبرالی آرمان گرایانه را آشکار کرد. از آن زمان به بعد، زمانی که تحلیلگران، به ویژه نومحافظه کاران، هشدار دادند که انفعال آمریکا یا اقدامات قدرت های متخاصم نظم بین المللی لیبرال را تهدید می کند، پاسخ اجتناب ناپذیر به این ادعا، عراق بود. به عقیده اکثر منتقدان مداخله، نقطه ای که دستور را “کشت” کرد، عراق بود. با این حال، این داوری بیش از آنکه توضیحی مفصل درباره رابطه علی و معلولی بین جنگ و تحولات تاریخی باشد، یک قضاوت هنجاری و اخلاقی بود. این قضاوتی است که هنوز در سایه همه بحث های مربوط به مداخله، مشروعیت و نظم جهانی سنگینی می کند.
در واقع، منتقدان پا را فراتر گذاشتند و استدلال کردند که خطر واقعی در ضعف نظم نیست، بلکه در گرایش های جنگ افروزانه ایالات متحده است. حتی اگر این نظم در آن مقطع از بین نمی رفت، یکجانبه گرایی افسارگسیخته واشنگتن دیر یا زود به فروپاشی آن می انجامید.
اوکراینی
اولین حملات روسیه به حاکمیت اوکراین، ابتدا در کریمه و سپس در دونباس، به موج جدیدی از اتهامات مبنی بر اینکه باراک اوباما نظم بین المللی را نامشخص گذاشته است، انجامید. منتقدان استدلال کردند که پاسخ قاطعانه تر ایالات متحده می تواند رفتار روسیه را مهار کند. از سوی دیگر، ضعف واشنگتن باعث تشویق ولادیمیر پوتین شد و زمینه را برای حملات جدید فراهم کرد.
این هشدارها بعداً به واقعیت تبدیل شد. اما یک سابقه مهم برای سال ها در حاشیه باقی ماند. اولین حمله علنی ولادیمیر پوتین به خاک یک کشور همسایه در گرجستان و نه اوکراین در سال 2008 انجام شد. پاسخ ایالات متحده در آن مقطع حداقل و محتاطانه بود. اما از آنجایی که این رویداد در دوران ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش رخ داد، به خوبی در هیچ یک از روایات غالب نمی گنجید. نومحافظه کاران به “بیش از حد تهاجمی” و لیبرال ها به “بیش از حد نرم” متهم شدند. در قلب این معضل ساده، عدم پاسخ بوش به گرجستان عملاً از تحلیل حذف شد.
با شروع تهاجم گسترده روسیه به اوکراین در سال 2022، نگرانی ها در مورد سرنوشت نظم جهانی به ابعاد جدیدی جهش کرده است. ریاست جمهوری چهار ساله دونالد ترامپ پیش از این بینالمللیگرایان لیبرال آمریکایی را در ناامیدی مزمن فرو برده بود. جسارت آشکار حمله روسیه اکنون تهدیدی مستقیم برای امنیت اروپا و اصل حاکمیت کشورها به شمار می رود.
در میان این عصبانیت و اضطراب، تضادهایی نیز پدیدار شد. همان تحلیلگرانی که امروز با حساسیت درباره نقض حاکمیت اوکراین صحبت می کنند، زمانی که واشنگتن همین اصل را در عراق نقض کرد، بسیار ضعیف تر واکنش نشان دادند. برای برخی، اشاره به این تناقضات صرفا راهی برای افشای ریاکاری آمریکا بود. اما برای کسانی که واقعاً نگران اصول هستند، این انباشت نقض معنای عمیقتری داشت: اگر «نظم بینالمللی لیبرال» از ابتدا معیوب و آرمانگرا بود، عمیقتر شدن این بینظمی دیر یا زود دنیا را به مسیری سوق میداد که برای همه هزینه دارد.
غزه
در 6 ژوئن 2024، فلسطینیان از یک مدرسه وابسته به سازمان ملل در اردوگاه النصیرت در مرکز غزه بازدید کردند. به گفته مقامات بهداشتی محلی، حداقل 33 نفر از جمله زنان و کودکان در پناهگاه پناهجویان مورد هدف بمباران اسرائیل جان باختند.
پس از حمله حماس در 7 اکتبر 2023، به سرعت مشخص شد که پاسخ اسرائیل به قوانین سنتی جنگ پایبند نیست. با این حال، دولت جو بایدن که موضعی روشن و مصمم در محکومیت حملات روسیه به اوکراین اتخاذ کرد، به حمایت خود از اسرائیل ادامه داد. حتی زمانی که جنگ رنگ و بوی نسل کشی به خود می گیرد.
غزه به نقطه شکست منتقدانی تبدیل شده است که سالهاست از ریاکاری و تعصبات نژادپرستانه نظم بین المللی لیبرال صحبت می کنند. ادعاهای آنها روشن بود: مقیاس خشونت و حمایت آشکار واشنگتن تناقضی را آشکار کرد که دیگر نمیتوان آن را پنهان کرد. اتخاذ چنین سیاستی تحت نظارت رئیس جمهور دموکراتی که مدعی حمایت از همین نظم بود، حس ریاکاری را بیشتر عمیق تر کرد و آن را غیرقابل جبران کرد.
اما معلوم نیست دنیا چقدر ریاکاری را می تواند تحمل کند. همانطور که بحث در مورد “اعتبار نظامی” ایالات متحده اغراق شده است، نگرانی ها در مورد “اعتبار اخلاقی” اغلب بر اساس پیش فرض هایی در مورد نحوه قضاوت جهان است. یک پارادوکس ناعادلانه در بازی وجود دارد: هر چه سوابق واشنگتن در کنار گذاشتن متحدان یا حمایت از فجایع بشردوستانه واقع بینانه تر باشد، سخت تر می توان باور کرد که یک خیانت دیگر می تواند اعتبار آمریکا را در چشم جهان برای همیشه از بین ببرد.
گرینلند
در میان اتهامات مبنی بر اینکه واشنگتن با دفاع بیش از حد تهاجمی یا سهلآمیز از متحدان خود نظم جهانی را از بین میبرد، دونالد ترامپ به ندرت قانون گلدیلاک را تغییر داده است. او جنگجویانهترین انگیزههای قدرت آمریکا را نه برای رقبا، بلکه برای نزدیکترین متحدانش ارسال کرد. تا آنجا که تهدید اقدام علیه گرینلند، شکاف در ناتو را ممکن می سازد. با کمال تعجب، در برخی از بخشهای حکومت او این نتیجه نه اشتباه، بلکه حتی مطلوب تلقی میشد.
اما اکنون صفحه تغییر کرده است. نه تنها کشورهای اروپایی برای بازدارندگی واشنگتن نیرو به گرینلند می فرستند، بلکه حتی سرسخت ترین انترناسیونالیست های لیبرال در هر دو سوی اقیانوس اطلس نیز این اقدام را اقدامی محتاطانه می دانند. رویای گسترش ناتو برای دستیابی به تسلط و ثبات جهانی جای خود را به امید کمتری داده است: حفظ همان ارزش ها، حداقل در گوشه کوچکی از جهان.
ترامپ از تهدید به الحاق اجباری گرینلند عقب نشینی کرد. اما اعتماد برنگشت. مسیر پیش رو هر چه باشد، این اقدامات جهان را به نقطه بی بازگشت رسانده و منطق انترناسیونالیسم لیبرال را دگرگون کرده است. زمانی جهانی صلحآمیزتر، منظمتر و چندجانبهتر، حتی با حمایت ریاکارانهتر، قابل دستیابی به نظر میرسید و کشورها در حرکت به سوی آن سود آشکاری میدیدند. امروزه که آن رویای رایج جذابیت و اعتبار قدیمی خود را از دست داده است، منطق تصمیم گیری کشورها نیز در حال تغییر است. تحولی که می تواند به تدریج همان آینده ای را ایجاد کند که قبلاً فقط از آن می ترسیدند.






ارسال پاسخ