فلاپی شعر “کتیبه” یکی از بهترین و فلسفی ترین اشعار مهدی آخاوان صالح است. این شعر با منطقه آخرالزمان اخوان ، داستانی بسیار عجیب را بیان می کند که می تواند در ابعاد مختلف اداره شود.
به گفته انتخابتو ، در حقیقت ، کتیبه می تواند یکی از اولین و مهمترین نمونه های شعر اکسپرسیونیست در ایران باشد. شعری در مورد زندگی افراد متاهل که سعی در یافتن معنایی برای زندگی خود دارند.
fetad سنگی فراتر از کوه بود
و ما نشسته ایم ، خسته
زن و مرد ، جوان و پیر
همه یکدیگر ، پاهای شما لیس می زنند
و با
زنجیر
اگر قلبهای شکسته ای دارید.
شما می توانید به او خزیدید ، اما به همان اندازه که هستید
زنجیر
ما نمی دانستیم
آیا این خواستار ترس و خستگی بود
یا از یک مکان کجا آوایی است؟ ما هرگز نپرسیدیم
اینگونه گفت
بیل بولدر قدیمی ، اجداد پیر
او یک رمز و راز در مورد آن نوشت ، پرونده همه این زوج است
بنابراین او چندین بار گفت
صدا و سپس فرار از موج
و ما چیزی نگفتیم
و ما مدتی چیزی نگفتیم
این فقط در برگزاری ما بود
گروهی از سوء ظن ها و سؤالات متوقف شد
و دیگری
سیل ، خسته و فراموشی
و حتی در نگهدار ما
و این سنگ بود.
شبی که مهتاب خود را نفرین می کنید
و پاهایم متورم و خرد شد
یکی از ما یکی از ما را نفرین کرد که زنجیرهای او کمی سنگین تر از ما است
و نالان گفت که او باید برود
و ما با خستگی گفتیم
: گوش های بادا نیز
شما باید بروید
و ما رفتیم و سنگ در حال سقوط تا آنجا که آنجا بود رفت
ما یکی از ما را با زنجیرهای ثروتمندتر افزایش داده ایم.
کسی راز من را می داند
آنجا برای بازگشت
و ما از این رمز و راز گرد و غبار مانند یک دعا زیر لب لذت می بریم
ما تکرار می کردیم
و شب نابینا پر از مهتاب بود
هلا ، یک … دو … سه …
هلا ، یک … دو … سه …
عرق ، عزاداری ، نفرین ، گاهی اوقات گریه می کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینیان بارها
سنگین بود اما پیروزی در پیروزی کار سختی است
و ما لذت بخش تر هستیم
هم خسته و هم خوشحال
اشتیاق
یکی از ما با زنجیرهای سبک تر
او به آرواره ها و گل سرخ ما گفت
او خاک و گل آلود را گره زد و با آنها خواند
و ما جذاب نیستیم
زبان زبان. ما هم این کار را کردیم
و ساکت ماند
او به ما نگاه کرد و ساکت ماند
دوباره بخوانید ، نگاه کرد ، زبان مرد
به نظر می رسید او ربوده شده است.
برای خواندن! همچنان بسته می شود
برای ما بخوانید! او بی سر و صدا به ما نگاه کرد
بعد از سرسختی
در پایان زنجیرها
پیاده شدیم ، آن را گرفتیم
ما فهمیدیم
دست و دست ما را نفرین کرد
چه خوانده ای ، هان؟
او گفت آب دهان و بی سر و صدا را کامل کنید
نوشته شده است
یکسان
کسی راز من را می داند
بنابراین برای بازگشت به آریمم
ما نشستیم
و تا مهتاب و شب روشن نگه داشت
و شب شات علییلی بود
ارسال پاسخ