ماکان یک بند کفش و یک ژاکت آبی گذاشت

HFw2Z7ka4AApDBq




۱۵۸۹۸۸۰


26 آوریل 1405 08:37

در 46 روز گذشته یک ژاکت آبی مچاله و کفش کتانی کرم رنگ از زیر آوار مدرسه بیرون کشیده شد که تنها ردی از ماکان نصیری باقی ماند.

روزنامه شرق زهرا جعفرزاده: در 46 روز گذشته یک ژاکت آبی مچاله و کفش کتانی کرم از زیر آوار مدرسه بیرون کشیده شد و این تنها چیزی بود که از ماکان نصیری باقی مانده بود. ماکان هفت ساله که در کلاس اول مدرسه شجره طیبه میناب درس می‌خواند، تنها کودکی است که در جثه لاغر و کوچکش چیزی، مطلقاً هیچ چیز نمی‌یابد. از او فقط محتویات جعبه شیشه ای کوچکی بود که در مسجد مهدیه اسلام آباد به یاد کودکی که قبرش خالی بود گذاشته شده بود.

هویت دانش آموز به نام «ماکان نصیری» از شهدا حتی با آزمایش DNA مشخص نشد و همچنان در فهرست مفقودین این حادثه قرار دارد. اینها بخشی از صحبت های دادستان میناب در 30 فروردین است. وقتی بعد از بررسی ها تعداد دقیق شهدای مدرسه اعلام شد 156 نفر اعلام شد. بر اساس این بیانیه، 120 دانش آموز، 73 پسر و 47 دختر، 26 معلم زن و هفت والدین دانش آموزان، چهار مرد و سه زن، یک راننده اتوبوس مدرسه، یک تکنسین داروخانه در درمانگاه جنب مدرسه و یک جنین شش ماهه حضور داشتند. دادستان میناب تاکید کرد: یکی از معلمان شهید به نام «زهره شهریاری» در زمان شهادت بر اساس مدارک پزشکی 6 ماهه باردار بوده و جنین 6 ماهه وی نیز در این حمله به همراه مادرش جان باخته است. بر اساس این اطلاعیه، هویت 155 شهید از 156 شهید جان باخت این حادثه شناسایی و تایید شد و پس از صدور مجوز دفن توسط پزشکی قانونی، تشییع و به خاک سپرده شدند.

آسیه لحظه ای مکث می کند: می خواستیم کفش و پلیورت را کثیف کنیم، گفتند خوب نیست، نکن، حالا یک قبر نمادین در گلزار شهدای میناب و یک بنای یادبود در مسجد محل است. یک جعبه شیشه ای با اسکلت فلزی بخشی از مسجد اسلام آباد است. این محله مورد حمله موشکی قرار می گیرد. بچه های باقیمانده، دفترچه یادداشت ماکان و کتاب های روی زمین از این طرف و آن طرف، یک جلد مشکی با یک دسته گل بزرگ، یک زن سیاه پوش با دست های جمع شده در کنار آن، و نگاه های امیدوار کننده ای از برادرش را می توان در گوشه ای از 40 سالگی دید. یک بند کفش پاره شده در میان درختان، صد متر دورتر از محل انفجار پیدا شد، بعداً مادری که تبدیل به خانه قیامت شده بود، بیهوش شد و زن و مرد از بچه کوچکش نشانی گرفتند، ژاکت آبی اش، کفش های کرم رنگش را پوشیدند.

قبر خالی پسر 7 ساله

ساعت 11:16 صبح 18 اسفند، تلفن آسیه در حالی که مشغول انجام کارهای خانه بود زنگ خورد. خانم ماندانا سالاری معلم کلاس اول مدرسه بود. از او خواست که به مدرسه برود و ماکان را بردارد. ظاهرا یک حمله در حال انجام بود. آسیه بی خبر از همه چیز با راننده اتوبوس مدرسه تماس می گیرد و نمی داند که تهران ساعاتی پیش مورد حمله موشکی قرار گرفته است. راننده نزدیک مدرسه بود و گفت فورا به آنجا می روم. گوشی در دست آسیه بود که انفجاری مهیب رخ داد. مدرسه مورد اصابت موشک قرار گرفت. آسیه و شوهرش که در آن ساعت در خانه هستند، سوار ماشین می شوند و به شهرک المهدی محل مدرسه می روند. نزدیک مدرسه بود ولی راه دیگری نبود، پیاده شدند و راه افتادند. مدرسه آنقدر شلوغ بود که مادر نمی دانست کجا برود، کجا نگاه کند، از کی بپرسد ماکان کجاست.

3453177_738

آسیه در جاده میناب به اصفهان با “شرقی” صحبت می کند. آنها برای جشن چهلمین روز مفقود شدن ماکان به زادگاه همسرش، خمینی شهر می رفتند. پیش از این مراسمی برای ماکان و سایر دانش آموزان در میناب برگزار شد. پست ماکان همون شبی بود که خواهرش مانیا برایش متنی از روزنامه خوند و همه اونجا قرمز شدن و اشک. تصویر قبر کودکان میناب تاریک ترین تصویر منتشر شده در چهل روز گذشته است. مقبره های کوچک خالی که باید با بدن لاغر و درهم ریخته دانش آموزان مینابی پر می شد، مقبره ماکان خالی است.

آسیه آنقدر روان و دقیق صحبت می کند که نمی توان از او درباره کوچکی و معصومیت فرزندش سؤال کرد. بعد از 40 روز به نظر می رسید قدرت گریه و عزاداری اش خشک شده بود و اشک هایش خشک شده بودند: “زیر آوار خیلی ها بودند اما هیچ بچه ای سالم بیرون نیامد. ما از ساعت 11.30 تا 02.30 روز بعد آنجا بودیم. همه کسانی که از زیر آوار بیرون کشیده شدند مرده بودند.”

وضعیت اجساد چگونه بود؟

چند نفر غرق شده بودند. بیشتر آنها تکه تکه بودند.

ژاکت آبی روی جلد بدن

شنبه کلاس «ماکان»، فارسی، ریاضی و ورزش بود. ورزش آخرین تماس او بود، اما مادرش نمی دانست که در 18 اسفند در باغ، کلاس یا مسجد به دنبال ماکان خواهد رفت! با این حال، ساختمان به قدری فرو ریخته بود که نمی توان تشخیص داد که کجای ساختمان زیر پای آن قرار دارد. اما بعداً متوجه شدند که کلاسی که بیشترین آسیب را دیده کلاس ماکان بوده است: «فکر می کردیم 3 موشک به مدرسه اصابت کرده است، اما بعداً وقتی فیلم ها را دیدیم، دیدیم که 12 موشک شلیک شده، به مدرسه، دروازه مدرسه و… اصابت کرده است، اما دقیقاً نمی دانم چند موشک به مدرسه اصابت کرده است. مادر نمی تواند درباره جزئیات جستجوی فرزندش توضیح دهد: “روز چهارم پولیور ماکان پیدا شد. البته مطمئن نبودم که ماکان پلیور پوشیده است یا نه. چون معمولا برای ورزش می پوشد. به همین دلیل امیدوار بودم که زنده باشد.” در این 38 روز چندین بار برای شناسایی اجساد به سردخانه رفتند اما نتوانستند ماکان را شناسایی کنند. آزمایش DNA نیز از آنها گرفته شد. یک بار برای شناسایی جسد رفتند، اما جسد تقریباً یخ زده بود و مادر نتوانست آن را شناسایی کند: «فقط دفتر و کتاب ماکان پیدا شد؛ نه کفش، کیف و نه هیچ عضوی از بدنش. تا روز سی و هشتم: «اول به نظر می رسد که برخی از جسدها را اشتباهی دفن کرده اند، سپس قبرها را باز کرده و اعضای بدنش را برده اند. البته اینها را هم شنیدم. ما تا دو روز قبل از اربعین بلاتکلیف بودیم.»

مدرسه شجره طیبه دخترانه و پسرانه بود و قبل از آن مانیا خواهر ماکان به مدت سه سال دانش آموز بود. ماکان یک سال بود که در مهدکودک بود و برای سال تحصیلی جدید در کلاس اول ثبت نام کرد. مانیا کلاس هفتم بود و به مدرسه دیگری رفت. برادر دیگر ماکان، «مصطفی» که کلاس دهم بود، در مدرسه دیگری درس می خواند. او صبح شنبه از طریق تلفن همراهی که به مدرسه آورده بود متوجه این حملات شد و از مدیران مدرسه خواست که برای بردن ماکان مدرسه را ترک کنند، اما آنها اجازه ندادند: «باغ دخترانه و پسرانه از هم جدا بود، کلاس‌های پسرانه طبقه پایین و بالا مسیرهای جداگانه‌ای داشت، مهدکودک پشت مدرسه بود و بچه‌های زیادی بودند که بچه‌ها فکر می‌کردند بچه‌ها مجروح نمی‌شوند برای پسر بچه‌ها را شکر می‌کرد. میناب را می شناختند یا اینکه آمریکا و اسرائیل آن را در همان روزهای اول زندگی می کردند. معلوم شد ماندانا سالاری معلم ماکان و دختر دانش آموزش در همین مدرسه به شهادت رسیده اند.

من دنبال نشانه می گردم

«حمزه راهی نژاد» عموی ماکان که 38 روز به دنبال برادرزاده اش بود حال و هوای دیگری دارد. اتفاقی که از 18 اسفند برای او افتاده هنوز در چشمانش تصویر ثابتی است. دایی می گوید از روز دوم به بعد تیمی حدودا 20 نفره تشکیل دادند و عموها و فرزندانشان به محل حادثه رفته و برای یافتن تابلوی ماکان به منطقه جنگلی رفتند. آنها فکر کردند ماکان ممکن است ترسیده باشد و به سمت منطقه باغ جنگلی فرار کرده باشد. شاید مصدوم بوده و خبری از او نیست.

امیدوار بودی ماکان تا آخرین روزها زنده باشد؟

بله؛ چون اثری از او پیدا نکردیم. در نهایت با یک جعبه پر از کیف و کفش رفتم. به آسیه گفتم کدوم برای ماکان بود.

عکس العمل مادرت با دیدن بند کفش چه بود؟

من آن را دوست دارم؛ چون تا آن روز اثری از ماکان پیدا نکرده بودند. خانه پر از جمعیت بود. همه جمع شده بودند و وقتی آمدم و اشاره کردم دیدم آخرالزمان در حال وقوع است. این بزرگترین فاجعه آن روز بود.

حمزه می گوید دلش آرام نیست. او مشتاق بود تا نشانی از ماکان پیدا کند. وقتی بند کفشش پیدا شد، فهمیدند از دانش آموزان شهید مدرسه است. حمزه مینابلی و خانه اش فاصله چندانی با مدرسه ندارند. با شنیدن صدای انفجار شیشه های خانه اش هم لرزید. ترسید و به سمت مدرسه رفت. ماشین را در میانه راه رها کرد. دود و خاک و بوی سوختن از دور به گوش می رسید. از آن زمان تا ساعت پنج صبح روز بعد آنجا بود و آثاری از فرزندانش پیدا کرد. با این حال، تمام زباله‌هایی که جمع‌آوری کردند، تکه‌های کوچکی از دست‌ها، پاها و سر کودکان بود: “این چیز عجیبی بود. اصلاً قابل توصیف نیست. خیلی بد بود.”

خواهرت چطور بود تا اینکه بند کفش ماکان را پیدا کردی؟

گفت: مرا ببر تا بچه ام را هر روز پیدا کنم. او هر روز به سردخانه می رفت. سالن ها پر بود. در میان اجساد نه تنها اجساد کودکان، بلکه اجساد برخی از والدین نیز وجود داشت که برای تحویل گرفتن فرزندان خود رفته بودند. مثل مردی که دنبال دو دخترش می گردد انفجاری به پا شد و شهید شد.

3453182_556

حمزه با گاز استریل و کیسه ای در دست، در میان آوارها نگاه می کرد. هر تکه گوشت یا انگشتی را که پیدا می کرد روی گاز استریل می گذاشت و به پزشکی قانونی می برد. ماکان نیز مانند برخی از اعضای خانواده مادری‌اش بر بدنش اثری داشت. روی دست‌ها، پاها و برخی از قسمت‌های بدنش علامتی شبیه خال وجود داشت. در زمستان این نشانه ها آشکارتر شد و عمو به این نشانه امیدوار بود. مردی که چهار بچه دارد و همیشه فکر می کند این بچه ها مثل بچه های خودش هستند.

چگونه پولور ماکان را پیدا کردید؟

خیلی معمولی درهای زیادی را باز کرده بودیم و چیزی ندیده بودیم. روز چهارم آموزش و پرورش زنگ زد و گفت برو سردخانه. پس رفتیم و اولین دری که در سالن دوم دیدیم نیمه باز بود. آسیه بقیه زیپ را باز کرد و ژاکت آبی ماکان را شناخت. روی آن نزدیک به صد گرم گوشت بود. پاسخ DNA منفی بود. ما نمی دانیم متعلق به بدن کدام دانش آموز است.

آیا به جلدها نگاه کرده اید؟

بله، جلدها را یکی یکی باز کردم. پر از تکه های گوشت بود. بعضی ها دست و پا نداشتند. بعضی ها سر نداشتند. همه را فقط برای اینکه چیزی از ماکان ببینم دیدم.

ماکان دارای قبر نمادین در گلزار شهدای بهشت ​​زهرا میناب، بنای تاریخی در مسجد مهدیه محل سکونت خود، بنای تاریخی در خمینی شهر (زادگاه پدرش) و به گفته عمویش، خیابانی در خمینی شهر به نام وی نامگذاری خواهد شد. مادر هر روز به مسجد بالای سر ماکان می رود و در آنجا سوغاتی نگهداری می شود. با اینکه چند روزی به زیارت گلزار شهدا می رود، بر قبور خالی اشک می ریزد. بنیاد شهید برای ماکان پرونده گمشده تشکیل داد.

به گزارش رسانه انتخابتو